تبليغاتX
* خاطرات من * - دالان انتظار

یکشنبه 1386/04/17

دالان انتظار

مدتی به در نگاه میکردم، مدتی به دیوار، مدتی به منشی، مدتی به مراجعین گوش می دادم، خمیازه میکشیدم، میشمردم تا ببینم ساعت 8 کی زنگش میخوره، جرات نداشتم از خانم خوش اخلاق بپرسم کی نوبت منه، اینقدر نشسته بودن که دیگه ادعایی نمیشد داشت، هوا خنک شده بود و مستقیم جلو باد کولر نشسته بودم، میدونستم اگه یک لحظه از جام بلند شم اون صندلی هم دیگه مالک نمیشم، یه خانم از مراجعین ازم پرسید شما هم گردنتون درد میکنه؟، با تعجب گفتم نه!، ایشونم گفتن آخه من گردن درد دارم گفتم شاید اپیدمی شده، تو دلم گفتم خدا رو شکر این یکیو فعلا نچشیدم ، اما بنده خدا بیخود شک نکرده بود، چون بعد از مدتی دیدم باد کولر گردنم رو خشک کرده و ناخودآگاه هی گردنم رو تکون میدم. هرکس از اطاق دکتر بیرون می آمد با منشی برای جلسات فیزیوتراپی هماهنگ میکرد، ده جلسه رو شاخش بود، با خودم گفتم برای من نمی نویسه، اگرم بنویسه من که وقت ندارم.

بالاخره اسم معروف و آشنای عاطی رو شنیدم و بلند شدم، منشی گفت، عاطی خانم وقتی این خانم رفت تو، بعد که نوبت اون آقا شد، بعدش نوبت شماست...، منم رفتم منتظر تا نوبت سوم.

بالاخره نوبت من هم شد و دکتر تحویلم گرفت از افسردگی بیرون آمدم، عجب حوصله ای داشت دکتر جان که ۵/۹ شب با بیمارش گپ بزنه، کمی از سابقه ام پرسید، بعد معاینه، بعد هم با خط زیبای دکتری چند تا خط خطی تو پرونده پزشکی، دو تا آزمایش و آخرش یک نسخه زیبای ده جلسه ای فیزیوتراپی  برای من پیچیده شد. خواب از سرم پرید، دیگه تنبلی تموم شد عاطی خانم!. 

نوشته شده توسط عاطفه در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •