تبليغاتX
* خاطرات من * - نوعي ديگر

شنبه 1384/05/08

نوعي ديگر

سلام بر دوستان عزيز

كمي دير كردم ببينم كسي برام نگران ميشه يا نه، ترسيدم برين حلوا درست كنيد، زودتر دست به كار شدم. ممنون از همتون. معلومه كه دوستاي خوبي دارم و از اين بابت خيلي خوشحالم.

جاتون سبز، به قول معروف طلبيد و سفر ناخوانده­اي پيش آمد و با قطار راهي زنجان شديم، خواستم ببينم روز زن در زنجان بودن چه مزه اي داره، مغازه ها كه كلي شلوغ بود، تقريبا ويترين طلا فروشي ها جاي خالي نمونده بود كه به راحتي بشه سرك كشيد، چه برسه به خريد كردن. درسته دير شده اما به هر حال به شمايي كه يا خانم هستيد يا با خانمها سر و كار داريد، روز زن رو تبريك ميگم.

توي قطار، زوج جواني همسفر ما بودند و دختري سفيد رو با چشماني آبي حدود شش ماهه داشتند كه دل هر بيننده اي رو با نگاه اول مي­برد، مخصوصا وقتي با نگاه فضولش در حالي كه زبونش بيرون آمده بود و آب دهنش آويزون ميشد، به مسافرا زل مي­زد.

مادر بچه براي دقايقي اون رو كه خواب بود به پدرش سپرد و از جاش بلند شد، پدر كه مشخص بود مطلقا اصول بچه داري رو بلد نيست، اين طفل معصوم رو اينقدر چپ و راست كرد كه بچه بيدار شد، به هر دردسري بود دوباره بچه رو روي دستانش نگه داشت و بچه دوباره به خواب رفت، باور كنيد اصلا نميخواستم اينقدر رفتارش رو زير نظر بگيرم، اما ناخودآگاه توجهم جلب ميشد، بچه كمي آروم گرفته بود و داشتم نفس راحتي مي­كشيدم كه ديدم پدر، خودكار بيكي رو از جيبش در آورد، حدس ميزنيد حركت بعديش چي بود؟، شايد ميخواست خاطرات سفرش رو بنويسه، امااا، مغز خودكار رو بيرون كشيد و در يك عمليات متحورانه ، با ته خودكار افتاد به جون سوراخ بيني اون فرشته كوچولو، بيچاره بچه، همش توي خواب دست و پا ميزد، فقط خدا رحم كرد و مادرش رسيد وگرنه بجاي اينكه راه نفس بچه بهتر باز بشه، ممكن بود ....، بگذريم، بنده خدا اصول كودكياري رو كه نخونده بوده.

توي اين سه روز تونستم به خيلي كارها برسم، كارهايي كه براي انجام هر كدومشون توي تهران بايد حداقل يك روز وقت صرف كرد، با وجود احساس خستگي، باز هم فرصت و نيروي شروع فعاليتي ديگر رو در خودم ميديدم. ايجاد تنوع در روال كارهاي روزمره، حتي به مدت يك روز، گرچه ممكنه خستگي رو به تن بزاره، اما همون خستگي هم خود، از نوعي ديگر و شيرينه. 

نوشته شده توسط عاطفه در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •