دوشنبه 1386/04/25
موش هم گوش داره
بعد از نسخه قشنگی که دکتر جان برام پیچید
با لب و لوچه آویزون
برگشتم پیش خانم منشی گل، ایشونم بدون معطلی از فرداش برام وقت گذاشت، تا به خودم آمدم دیدم فردا شده و مثل بقیه مراجعین همچون عقابی تیز پرواز و ریز بین در جستجوی طعمه (همون صندلی راهروی انتظار خودمون) یه گوشه تو مطب ایستادم، نمی دونم این همه مراجع ریز و درشت با مشکلات غول پیکر چطور موقع تصاحب صندلی اینقده فرز میشن، یکیشونم خودم، فکر کنم اگه تو بازی صندلی بازی شرکت کنم دیگه حتما برنده میشم.![]()
اینجا دیگه گوشها هم باید تیز میشد، چرا که اگه اسمت رو صدا میزدن و نمی شنیدی حداقل نیم ساعت فیزیوتراپی عقب می افتاد، خداییش انتظار خیلی سخته، حداقل هر جلسه 5/1 ساعت انتظار می کشیدم، اونم فقط برای 20 دقیقه فیزیوتراپی. از مزایای دیگر این انتظار برای من مطالعه چند تا کتاب جیبی بود که مدتها منتظر فرصتی بودم تا بخونمشون که موفق شدم، جالب اینجاست چون گوشم متوجه صداهای گوشنواز محیط هم بود یاد گرفتم که چطور همزمان مطالعه و گوش دادن رو با هم انجام بدم، البته طی این گوش دادنها نویز های زیادی هم رو موج دریافتی میرسید که بعضیها رو ناخواسته میشنیدم، بعضی صداها همچینم پایین نبود و براحتی بگوش میرسید، آقای شماره 1، زانوم درد میکنه برا همین میام اینجا، اینقدر سجده رفتم اینطور شده، آقای شماره 2، نه جانم، از سجده نیست (همراه با نیشخند)، راهشو درست نرفتی، بعد هم صدای خنده هر دو شنیده شد. به من چه اصلا، من که چیزی نشنیدم.![]()

یکشنبه 1386/04/17
دالان انتظار
مدتی به در نگاه میکردم، مدتی به دیوار، مدتی به منشی، مدتی به مراجعین گوش می دادم، خمیازه میکشیدم، میشمردم تا ببینم ساعت 8 کی زنگش میخوره، جرات نداشتم از خانم خوش اخلاق بپرسم کی نوبت منه
، اینقدر نشسته بودن که دیگه ادعایی نمیشد داشت، هوا خنک شده بود و مستقیم جلو باد کولر نشسته بودم، میدونستم اگه یک لحظه از جام بلند شم اون صندلی هم دیگه مالک نمیشم، یه خانم از مراجعین ازم پرسید شما هم گردنتون درد میکنه؟، با تعجب گفتم نه!
، ایشونم گفتن آخه من گردن درد دارم گفتم شاید اپیدمی شده، تو دلم گفتم خدا رو شکر این یکیو فعلا نچشیدم
، اما بنده خدا بیخود شک نکرده بود، چون بعد از مدتی دیدم باد کولر گردنم رو خشک کرده و ناخودآگاه هی گردنم رو تکون میدم
. هرکس از اطاق دکتر بیرون می آمد با منشی برای جلسات فیزیوتراپی هماهنگ میکرد، ده جلسه رو شاخش بود، با خودم گفتم برای من نمی نویسه، اگرم بنویسه من که وقت ندارم.![]()
بالاخره اسم معروف و آشنای عاطی
رو شنیدم و بلند شدم، منشی گفت، عاطی خانم وقتی این خانم رفت تو، بعد که نوبت اون آقا شد، بعدش نوبت شماست...، منم رفتم منتظر تا نوبت سوم.![]()
بالاخره نوبت من هم شد
و دکتر تحویلم گرفت از افسردگی بیرون آمدم، عجب حوصله ای داشت دکتر جان که ۵/۹ شب با بیمارش گپ بزنه، کمی از سابقه ام پرسید، بعد معاینه، بعد هم با خط زیبای دکتری چند تا خط خطی تو پرونده پزشکی، دو تا آزمایش و آخرش یک نسخه زیبای ده جلسه ای فیزیوتراپی برای من پیچیده شد. خواب از سرم پرید، دیگه تنبلی تموم شد عاطی خانم!.
![]()
چهارشنبه 1386/04/06
خوش آمدم :)
سلام دوستان خوبم، من فعلا برگشتم، از اونجایی که از طرق مختلف غیبت من مورد اعتراض دوستان قرار گرفت
، تهدیدهای بعمل آمده تا حدی کارساز شد و باز هم دست به قلم بردم، البته خیلی دلم برای همتون تنگ شده و منتظر بهونه ای بودم تا بتونم دوباره چرخی تو دنیای وبلاگی ها بزنم، درسته دیر شده اما اول سال جدید رو بهتون تبریک میگم و براتون آرزوی سالی توام با سلامتی و شادی دارم.![]()
بریم سر خاطره جدیدم که به تعبیری میشه اسمش رو کلاس ورزش گذاشت
، هفته قبل رفته بودم مطب دکتری که تخصص ایشون طب فیزیکیه، حالا بگذریم از اینکه 2 ماه قبل وقت گرفته بودم و ...، ساعت 8 شب وقت داشتم، از هر دری دنبال بهونه بودم که نرم دکتر، هر ترفندی بکار بردم کارساز نشد و دست از پا درازتر دیدم تو مطب دکتر نشستم.![]()
البته مورد خاصی نبود که بخوام براش مراجعه کنم، فقط جهت یکسری محکم کاری و تحت نظر بودن دکتر اونم به اصرار یکی از دوستان مادرم رفته بودم، وقتی رسیدم برخلاف تصورم دیدم که مطب خیلی شلوغه اونم اون وقت شب، هر طرف نگاهم می افتاد کاغذی روی دیوار جلب توجه می کرد که نوشته بود "بیماران محترم توجه داشته باشند که وقت داده شده تقریبی است و ممکن است حتی بیش از یک ساعت! معطل شوید...،" خلاصه این بیش از یک ساعت خیلی معانی میشد داشته باشه که برام زیاد هم خوشایند نبود، اما خوشامد گویی قشنگی بود.
خانم منشی که خیلی هم خوش اخلاق بود
میتونست سوژه خوبی برای سرگرمی در مدت چرت زدن دیگران باشه، خصوصا پاسخگویی ایشون به تلفن مریضها که بنده خداها اصرار عجیبی داشتن بیان اونجا، نمیدونم اون وقت شب چطور حوصله داشتن تماس بگیرن چه برسه به اینکه پاشن بیان!، دلم برای همه میسوخت
، خصوصا اینکه تا سلام میدادن این جمله مثل نوار براشون تکرار میشد، 5/1 ماه دیگه تماس بگیرید وقتای جدید آقای دکتر رو اون موقع میدیم، خداحافظ، تق.... و گوشی با نرمش تمام میخورد رو دستگاه تلفن، من فکر کنم هرکی پشت خط بود شوکه شده و اصلا نفهمیده بود که چی شنیده، مثل بار اول که خودم تماس گرفتم...
این داستان ادامه دارد....
پی نوشت:
اونایی که به سریال جواهری در قصر (یانگوم جان) علاقه دارن میتونن به این وبلاگ که اطلاعات و عکسهای جالب و کاملی داره مراجعه کنن.
