تبليغاتX
* خاطرات من *

شنبه 1385/08/27

امضا بدم؟

يادمه تابستون رفته بوديم گشت و گذار داخل شهر، تو يکي از مراکز تجاري قدم ميزديم، گذشته از مناظر طبيعي و غير طبيعي، که خداييش خيلي ها هم دنبال خريد نبودن، البته ما هم مثل بقيه، چشمها بيشتر به دور و بر ميچرخيد تا به ويترين مغازه ها. بعد از کمي پرسه زدن به طرف يکي از درهاي خروجي طبقه دوم رفتيم و از تراس بزرگي سر در آورديم. اونجا هوا بهتر بود و نسبتا هم خلوت، ترجیح دادیم آروم با بچه ها همونجا قدم بزنیم.

يه نگاه به پايين انداختم، چند نفر رو ديدم که گوشه اي جمع شده بودن، نسبتا تعداد زيادي بودن که یک نفر رو دوره کرده بودن، يه آقاي نسبتا جوون کاغذي رو روي صندوق عقب ماشين مدل بالايي گذاشته بود و امضا ميکرد، بعد از امضا کاغذ رو ميداد به افرادي که دورش جمع شده بودن و کاغذ نفر بعدي رو ميگرفت. بقيه رو صدا کردم، پرسیدم فکر میکنید چه خبره؟!، خوب، حتما شخص معروفي بود که همه دورش جمع شده بودن، پرسيدم شما ميشناسيدش؟، با دقت نگاه کرديم، چهره ش کاملا معلوم نبود، يکي گفت شايد مهدوي کيا باشه، منم گفتم احتمالا از فوتباليستهاييه که نميشناسيم. حدسها به جايي نرسيد، تصميم گرفتيم بريم پايين، تا از کل ماجرا سر رد بياريم.

وقتي به محل رسيديم تازه دستگيرمون شد که چه خبره، نميتونستيم جلو خنده مونو بگيريم، آخه اون آقا مسئول پارکينگ بود و اون جمعيت منتظر گرفتن اجازه پارک ماشينهاي خوشگلشون.

موضوع به همينجا ختم نشد. يکي از ما رفت و ماجرا رو براي اون آقا تعريف کرد. اون بنده خدا هم احساس مهدوي کيايي بهش دست داده بود و خلاصه ميخواست چند تا امضا هم به ما بده.

نوشته شده توسط عاطفه در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •