چهارشنبه 1385/05/25
گنجشک و خدا
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
خدا گفت : چه ميبيني ؟
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .
هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد .
یکشنبه 1385/05/15
گل صداقت
گل صداقت
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
عشق در لحظه پدیدمی آید، دوست داشتن در امتداد زمان.
عشق معیارها را در هم میریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود.
عشق ویران کردن خویشتن است، دوست داشتن ساختنی عظیم.
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناخت سرچشمه میگیرد.
عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به قانون است.
عشق فوران می کند چون آتشفشان، دوست داشتن جاری میشود چون رود.
عشق مامور تن است، دوست داشتن پیغمبر روح.![]()
دوشنبه 1385/05/02
مراسم روز زن
سلام خدمت دوستان خوبم
مدتیه که مشغولیات کاری و فکریم زیاد شده اینه که نه به موقع تونستم به وبلاگهاتون سر بزنم و نه وبلاگ خودم رو طبق قرار، پنجشنبه ها بروز کنم. اینه که در وهله اول از این کوتاهی عذر میخوام و قول میدم بزودی طبق روال قبل دید و بازدیدها رو برقرار کنم.![]()
درسته دیر شده اما روز زن رو به تمامی مادران عزیز تبریک میگم و بعد هم به خانمها و دخترخانمهای مهربون (شامل خودم هم بشه دیگه
).
تو مطالب قبلی اشاره کردم در مورد برگزاری مراسم روز زن از همه خانمهای همکار نظرخواهی شد، البته بازتاب بسیار آموزنده و مفیدی داشت، اینکه باید درست برعکس نظر داد
تا به نتیجه مطلوب رسید. جشن برگزار شد، با مراسم سخنرانی و ...، دیگر خود بخوانید حدیث مفصّل ز این مجمل، آخرش هم نفهمیدیم ایام فاطمیه بود یا جشن روز زن
.
اما این شاهکار محل کار خودمون بود. امسال سنگ تمام گذاشتن و دو تا جشن داشتیم. جشن بعدی از طرف اداره مرکزی برگزار شد، این یکی انصافا خوب بود، از موزیک و نمایش گرفته تا تقلید صدا و برنامه های شاد دیگه، ابتکارات جالبی هم به خرج داده بودن، مثلا به هر کدوم از حضار که تاریخ تولدشون همون روز بود هدیه دادن، زیر دسته صندلیها رو بصورت تصادفی ۵۰ کارت چسبونده بودن و از از بین صاحبان کارت از شماره ۱ تا ۵۰ به قید قرعه به ده نفر هدیه دادن. من که لذت بردم از برنامه ریزی و زحماتشون. ممنون.![]()
خلاصه روز بعدش همه اینقدر راضی بودن که دیگه کسی حال و هوای گرفتن سکه رو از یاد برده بود، آخه یه جورایی قول سکه هم داده بودن که این قسمت عملی نشد، با این وجود جشنی بیاد ماندنی بود که همه شاد و با روحیه مضاعف به کارمون ادامه دادیم.![]()
ز حق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهانی چه توفيقی از اين بهتر كه خلقی را بخندانی
...

