تبليغاتX
* خاطرات من *

دوشنبه 1385/03/22

حق گرفتنی است

امسال خانمی که جدیدا همکارمون شده خیلی تلاش میکنه که بتونه برای احقاق حقوق از دست رفته خانمها در محل کار قدمی برداره، یه روز از همه اونها دعوت کرد که بیان و هر اعتراض یا پیشنهادی دارن ارائه بدن. البته من نتونستم تو اون جلسه شرکت کنم، اما طبق روال معمول جلسات، بحث در حد حرف بیشتر پیش نرفته بود، اونم حرفایی که همه میدونیم.

هر سال به مناسبت روز زن، محل کارمون یه برنامه ای ترتیب میده تا به نوعی از بانوان تجلیل بعمل بیاره. امسال این همکار محترم پیش دستی کردن و طرحی دادن که در اون از خانمها خواسته شده با ذکر مشخصات خودشون نظر بدن که علاقه­مندن برای قدردانی از اونها چه تصمیمی اتخاذ بشه.

جشنی که هر سال برامون برگزار میکنن خداییش برنامه جالبی نیست. معمولا با یه سخنرانی خواب آور و دو سه تا سرود که همه سعی دارن زورکی هم شده قر دارش کنن و حالا بدون حرکت موزون هم شده با کف زدن همراهی کنن ادامه پیدا میکنه، قسمت آخرش هم که تقریبا هیجان برانگیزه قرعه کشی بین شماره هاست تا یه وسیله آشپزخونه معمولی قسمت برنده خوش شانس بشه (یه بار به منم افتاد ) ، در نهایت برداشت مفید جشن اینه که دو سه ساعتی رو به خنده و شوخی بین خودمون میگذرونیم.

ورقه نظرخواهی تو دست خانمها میچرخید، بگذریم از اینکه آقایون هم گهگاهی سرک میکشیدن، اما بیشتر از اونکه پر کردن ورقه وقت اونها رو بگیره، بیشتر به خوندن نظرات دیگران و گهگاهی خنده های زیرزیرکی میگذشت. برعکس تصور من، اون چیزی که اکثر نظرات رو تشکیل میداد جمله : "تقدیر به صورت نقدی بدون برگزاری جشن" بود. شما هم دوست دارین نظر بدین؟

نوشته شده توسط عاطفه در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/03/11

تولدی دیگر

تو این روزا دو تا تولد دعوت بودم، یکی تولد دختر دوستم که کلاس سوم بود و دومی هم بچه های فامیل که 6 سالشون میشد، اینجور مهمونی ها با مهمونی بزرگترها خیلی فرق داره، بچه ها که دور هم جمع میشن دیگه سر از پا نمیشناسن و انگار دیگه دنیا رو برای اونها و عالم بچگیشون ساختن، روز مال اوناس و هر کاری دلشون میخواد باید در این فرصت انجام بدن، منم سرگرمیم شده بود که بشینم و بازیهایی که با برنامه ریزی کامل برای خودشون ترتیب میدادن تماشا کنم، تولد دختر دوستم با برنامه استوپ رقص، صندلی بازی (همونی که وقتی آهنگ قطع میشه باید یه صندلی برای بشستن پیدا کنن)، انداختن دسته گل به پشت سر و گرفتن اون توسط دوستان که من فقط تو فیلم عروسی خارجی ها دیده بودم و بازیهای متنوع دیگه میگذشت، حالا بماند که تو این بازیها چه صدای فریاد شعفی از دختر بچه ها بلند بود بطوری که گاهی صدای بزرگترها به هم نمیرسید، در این میون یه مرغ مینا هم تو حیاط خلوت داشتن که بچه ها رو با قدرت تمام همراهی میکرد، جاتون خالی، اینقدر غرق بازی بودن که نه به فکر باز کردن کادوها بودن، نه خوردن شام، و من متعجب مونده بودم که این وروجکها چه پرانرژی هستن و چه برنامه ریزی مرتبی دارن.

توی تولد دوم هم کلاسیهای پیش دبستانیشون رو هم دعوت کرده بودن، این یکی خوشبختانه مختلط بود، یه سری پسر و دختر شیطون که فقط مربی اونها از عهدشون بر میومد، تنها مهمونی که وجودش توی اون جمع ضروری بود، و من متعجب از اینکه چطور بچه های به این شیطونی وقتی مربی اونها رو فقط صدا میزد، اینقدر حرف گوش کن و مطیع میشدن، جدا فکر نمیکردم این آموزشهای روانشناسی کودکان بتونه تا این حد کارساز باشه.

با این وجود اگر باز هم از این مهمونی ها باشه من که با جون و دل شرکت میکنم.

نوشته شده توسط عاطفه در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •