دوشنبه 1385/02/25
قدرت اندیشه
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...
جمعه 1385/02/15
معلم
اول لازم میدونم روز معلم رو به این قشر زحمتکش جامعه تبریک بگم، تو این دوره و زمونه پدر مادر ها به سختی از عهده بچه خودشون بر میان، چه برسه به یک گروه بچه شیطون با تربیتها و عادات متفاوت، من یکی که به معلمها میگم خسته نباشید.![]()
دو تا موضوع کم و بیش معلم و شاگردی دارم که بخونید.![]()
یکی از دوستان که خانم ناظم دبستان دخترونه هست تعریف میکرد که تو راه مدرسه هر روز باید خیابونی سر بالایی رو پیاده طی کنه، از قضا از این خیابون تاکسی هم به ندرت رد میشه، روزی یکی از بچه ها که شاگرد کلاس دوم بوده میگه: "خانم، امروز صبح که بابام داشت منو میاورد مدرسه از تو ماشین شما رو دیدیم، من به بابام گفتم نیگر دار، این خانم ناظممونه، اما بابام گفت، ولش کن بزا یکم را بیاد تا پاش وا شه!"![]()
و اما پسر دوستم که کلاس اوله، پدر بچه رو درنظر بگیرید که با اون داره علوم میخونه، پدر: "پسرم اسم بچه این حیوونا رو بگو ببینم، مرغ، سگ، خر..." ، پسر بچه : " بابا جون، جوجه، توله، ام.... ام یادم نمیاد بابایی"،
"پسرم، همون چیزی که وقتی از دستت عصبانی میشم اونطوری صدات میکنم دیگه..."،
" آهان، پدرسگ!"، ![]()
"ای کره خر... برو درستو یه دور دیگه بخون".![]()
و اما من هنوز هم در پی درس خوندن هستم، یعنی فقط به فکرش هستم اما باز هم آدم نشدم، خوب فرشته هستم دیگه
. امتحانم عقب افتاد و در تیر ماه برگزار میشه، اما فعلا که فرقی به حالم نکرده، بازیگوشی گاهی میشه گفت به سن و سال هم ربطی نداره، البته اینو بگم، من وقتی مجبور بودم کلاس برم حتما درسم رو میخوندم، یکی از دلایل اصلی این مسئله عدم برنامه ریزی درسته، امیدوارم که سر نخ این برنامه رو پیدا کنم.![]()
چهارشنبه 1385/02/06
عشق و دیوانگی
در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود ...
روزی همه فضائل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه
ناگهان ، ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازی بكنيم مثلا قايم باشك !
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم.... من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچكس نمی خواست بدنبال ديوانگی بگردد همه قبول كردنند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد ...
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن يك…..دو…..سه…..
همه رفتند جايی پنهان شوند ...
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد
خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
اصالت در ميان ابرها پنهان شد
هوس به مركز زمين رفت
دروغ گفت زير سنگی پنهان ميشوم اما به ته درياچه رفت
طمع داخل كيسه ای رفت كه خودش دوخته بود
و ديوانگی مشغول شمردن بود هفتادو نه ….. هشتاد ……هشتادو يك…..
همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد چگونه خود را پنهان کند ...
و در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد نودو پنج…. نود و شش …. نود و هفت…..
درست وقتی ديوانگی به صد رسيد ،
عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد
ديوانگی فرياد زد دارم ميام.... دارم ميام !!!
ديوانگی برگشت و اولين كسی را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي بخاطر تنبل بودنش جايی پنهان نشده بود
و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود
دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ، يكی يكی همه را پيدا كرد بجز عشق
نا اميد و نا توان از يافتن عشق
حسادت در گوشهای ديوانگی زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كنی و او پشت بوته گل رز است
ديوانگی شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آنرا در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره ، تا با صدای ناله ای متوقف شد ،
عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون پيدا بودند ، شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند طوری كه او را كور كرده بودند
ديوانگی گفت : من چه كردم؟ من چه كردم ؟ چگونه ميتوانم ترا معالجه كنم ؟
و عشق پاسخ داد تو !
تو نمی توانی مرا معالجه كنی اما اگر ميخواهی كاری بكنی ، راهنمای من شو !
و اينگونه بود كه از آن روز عشق كور است و ديوانگی همواره در كنار اوست .

