دوشنبه 1385/01/28
برداشت مفید
دیروز برای خرید مانتو رفته بودم بیرون، قبل از عید مانتو نخریدم ، تو ایام قبل از عید اینقدر مغازه ها شلوغه که گاهی مجبوری یک ربع برای پرو پشت در اطاق وایستی، ماشاا.. مد هم که دیگه روزانه عوض میشه جوری که حتی برای محل کار هم مانتوهای قبلی رو نمیشه پوشید.
حالا تهیه اون یک طرف، این که بتونی لباس مناسبی پیدا کنی طرف اصلی ماجراست. خیلی وقتها دیدم آقایون از دست خانمها شاکی هستن که چرا برای یک خرید ساده اینقدر وقت صرف میکنن. راستش به نظر من تهیه پوشاک آقایون خیلی ساده تر و بدون دردسره، منم اگه آقا بودم یکی دوتا مغازه رو که میدیدم خریدم و میکردم و خوش و خرم به راهم ادامه میدادم، اما فکرشو بکنید تنوع پوشاک تو خانمها چقدر زیاده، حالا ست کردن هر کدوم از اونها با هم جای خود داره، از طرفی فکرشو بکنید که هر جور لباسی هم با وضعیت ظاهری آدم جور در نیاد، ببین دیگه چقدر میتونه وقتگیر باشه. حرف حساب، کمی هم به ما حق بدید.![]()
دیروز یک خیابون و میدون رو در عرض سه ساعت پرسه زدیم و نهایتا اون چیزی رو هم که دنبالش بودم هنوز پیدا نکردم. بگذریم از اینکه گاهی خوشحال و خندان خرید رو هم انجام میدیم اما بعد از مدتی کوتاه مشخص میشه خریدت یک بار مصرف بوده، اما خوب، وقتی یک خرید خوب هم داشته باشی همیشه جد و آباد صاحب مغازه رو دعا میکنی.
اما دیروز یک برداشت مفید از این گشت و گذار داشتیم، ورزش پیاده روی جای خود، برداشت دیگر ملاقات یکی از فامیلای دور بود که مدت زیادی بود از اونها بیخبر بودیم، خلاصه حسابی عید دیدنی و رو بوسی خیابانی-بوتیکی رو انجام دادیم.
![]()
پاورقی عشقولانه:
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست. عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد.![]()
پی نوشت:
دوستان خوبم، میدونم این مدت کمی در بروز کردن وبلاگ و سر زدن به شما عزیزان کوتاهی میکنم. شما به بزرگواری خودتون ببخشید. از لطف همه شما ممنونم.![]()
شنبه 1385/01/19
سررسید خاطرات
اوایل سال 74 بود که توی سر رسیدی تصمیم گرفتم خاطرات روزمره ام رو بنویسم، یکی دو روزی نوشتم اما دیدم که نوشتن هر روزه خاطرات فرصت زیادی میخواد و خلاصه اینکه از حوصله من خارجه. این بود که فقط گهگاهی بهش سر میزدم و توی همون روز خاص خاطرات مدتی رو که ننوشته بودم اونجا قید میکردم، آخر سال که رسید و دفتر رو ورق میزدم دیدم بد نیست این روند رو ادامه بدم، حداقل حدود تاریخهایی که اتفاقات خاصی پیش آمده بود دستم می آمد. اما دیدم بیشتر ورقهای این سررسید خالی مونده و اگر بخوام برای هر سال به ازای نوشتن چند صفحه خاطره یک سررسید مصرف کنم جای زیادی رو باید به این دفترچه ها اختصاص بدم، این بود که ترجیح دادم فعلا توی همون سررسید بنویسم تنها فرقش این بود که توی اون روز خاص که مینوشتم، اول هر نوشته سال جاری و چندمین روز هفته رو قید میکردم، این روال توی همون دفتر تا ده سال ادامه داشت و اواخر سال گذشته آخرین خاطراتم رو توش نوشتم، جالب اینجاست که معمولا روزهایی که میخواستم بنویسم با هم تداخل پیدا نمیکرد.
یک دهه به همین منوال گذشت، خاطرات یک دهه عمرم در یک ردیف تاریخی بدون رعایت تقدم و تاخر سال توی دفتر چیده شده بود و وقتی کنار هم دوره میشد احساس عجیبی پیدا میکردم.![]()
هر وقت که به این دفتر مراجعه میکردم مروری به خاطرات قبلی داشتم و نگاهی گذرا به اونها می انداختم، به طور متوسط از نوشته ها این رو میشد نتیجه گرفت که بیشتر، وقتی دلم گرفته اومدم و نوشتم، البته خاطرات خوب رو هم قید کردم اما بیشتر گذرا از روش رد شدم، اوایل نوشته در روزی که نوشتم، معمولا دلگیرترم، اما اواخرش رو بهتر و با امید بیشتری تمام کردم، پس نوشتن هم میتونه عاملی باشه برای خالی شدن دل از غصه ها. اما نکته مهم اینه که هر بار که مرور میکردم میدیدم بیشتر دلتنگی هام بیهوده بوده و گذشت زمان خیلی از مسائل پیچیده ای رو که در اون دوره زمانی درگیرش بودیم قابل تحمل تر نشون میده، خصوصا که پایان ماجرای اون دوره در حال حاضر برام مشخصه. یک بار تکه کاغذی رو پیدا کردم از دلتنگی هام وقتی کلاس اول دبستان بودم، فکر میکنید مشکلم چی بود؟، اینکه معلم تکلیف زیادی به ما داده بود.![]()
یکشنبه 1385/01/06
بوی عید
سلام دوستان خوبم، سال نو و فرا رسیدن نوروز باستانی رو به شما تبریک میگم، امیدوارم که همیشه مثل بهار زیبا و باطراوت باشید.![]()
![]()
ساعاتی بعد از تحویل سال که میشه جنب و جوش دید و بازدید هم شروع میشه، بعضی افراد روز خاصی رو تعیین میکنن و اعلام میکنن که اون روز پذیرای مهمانان هستند، برخی افراد از صبح خروس خوان منزل به منزل شروع به بازدید میکنن، یکی یکی جلوی اسمها علامت میزنن، فلانی خونه نبود، فلانی سفر بود، یادم باشه یه زنگ به این یکی بزنم، آخیش داره تموم میشه ....، چند سال اخیر روال کار ما بر این بود که هر شب خونه یکی جمع میشدیم، گل میگفتیم و گل میشنیدیم، گاهی اینقدر این شب نشینی ها طولانی میشد که مجبور بودیم تا ظهر بخوابیم. اما به نظر من این روش هم بعد از یکی دو جلسه خسته کننده میشد. یکی از دوستان تعریف میکرد و میگفت همه فامیل و دوست و آشنا تصمیم میگیرن که زمان خاصی رو توی یک رستوران یا محل عمومی جمع بشن، خرج هر خانواده هم با خودشه، شاید این هم روش جالبی باشه، من که تجربه نکردم، روش شما چیه؟.![]()
اما یکی از لذت بخش ترین بخشهای این دید و بازدیدها قسمت بچه ها میشه، اولا توی خوردن شیرینی و آجیل کنترل پدر و مادرا روشون کمه، ثانیا لذت گرفتن عیدی رو هیچ کس نمیتونه انکار کنه، گاهی عیدی هامونو از جیبمون در میاوردیم و شروع میکردیم به محاسبه، اینو عمه داد، اینو دایی...، عیدی عمو رو بردم باهاش یواشیکی ساندویچ خریدم
، حالا کی خونه خاله میریم...
و تا پایان عید مخزن عیدی در حال پر و خالی شدن بود.
حالا هم به یاد بچگی ها خوشم و الان با درک بیشتر خوشتر، هنوز هم هیچی جای شور و نشاط عید، حس نو شدن، تازگی و شروع دوباره رو برام نمیگیره.
عیدتون مبارک.![]()
