جمعه 1384/12/26
نوروز
قصه نوروز انگاري آدم رو ياد تخم مرغ هاي رنگي بچگي اش ميندازه. حال و هواي عيد ، حال و هواي سادگي و بچگي و دنياي کاغذهاي رنگي. دلهاي بي الايش و يه رنگ و بي ريا. بيايين امسال با نو شدن سال، با مهربوني به سراغ هم بريم و غصه ها رو دور بريزيم و واسه همديگه دعا کنيم که سالي پر از سربلندي ، عزت، رفاقت، صميميت و مهربوني داشته باشيم.
آرزوي سالي خوش همراه با سلامتي براتون و خانواده محترمتون دارم.![]()
موفق باشين![]()
با تشکر از سعيد عزيز
(*منظره ای رويايی و دلنشين از کلاردشت*)

پنجشنبه 1384/12/18
بازیگوشی
نزدیک شش ماه میشه که برای دانشگاه ثبت نام کردم، اما باید اعتراف کنم که هنوز یک سوم کتابهام رو هم حتی یک دور روخونی نکردم، هر وقت از سر کار میام خونه، دلم میخواد برای رفع خستگی یک چرت بزنم، اما همون یک چرت خودش دو ساعت میکشه، تا این چند مدت اخیر منتظر شروع شبهای برره هم میشدم، الان رو دیگه نمیدونم منتظر چی میشم، من و گذشت زمان انگار توی دوی ماراتون شرکت کردیم، زمان بدو، من بدو.
کتاب رو که جلوی روم باز میکنم، توجهم بیشتر به اطرافه تا کتاب، در مباحث بیرون اطاق یواشیکی شرکت میکنم و حتی نظر هم میدم، هر چند دقیقه یکبار سری به یخچال میزنم و ...، کافیه تو همین اثنا یک موقعیتی پیش بیاد و پیشنهادی برای بیرون از خونه بودن بشه، که من تو این زمینه پرچمدارم. خلاصه بگم، بیشتر از هر بچه شیطونی منتظر فرصت برای وقت گذرونی هستم، باور کنید قبلا به این حد بازیگوشی نمیکردم، انگار هر چی بزرگتر شدم بدتر شده.
امتحانات اواسط اردیبهشته و من دلم رو به این خوش کردم که در تعطیلات عید مطالعه کنم، اما میدونم، یه چشمم به دید و بازدید و آجیل و شیرینیه، چشم دیگرم به کتاب، دیگه مشخصه چی از آب در میاد.
در حال حاضر برای مهار بازیگوشی یک راه بنظرم میرسه، شرکت در کلاسهای آزاد فراگیر پیام نور، با یکی از مراکزی که آگهی داده بودن تماس گرفتم، گفتن کلاسهاشون روزهای پنجشنبه و جمعه تشکیل میشه که از این نظر مشکلی ندارم، بعد هم گفتن هزینه کلاسها برای هر واحد 70 هزار تومنه، این یکی واقعا برام زور داره، نمیدونم، شاید میخوان درسها رو تزریق کنن که قیمتش اینقدر بالاست!، از طرفی میدونم تنها شرکت در کلاسه که منو وادار به مطالعه میکنه، از طرف دیگه آموزشگاه میگفت احتمالا امتحانات کمی عقب می افته، که این هم عاملی برای ادامه بازیگوشی من میشه، اینقدر از این آگهی ها هم چاپ میشه که مشخص نیست حرف کدوم رو میشه باور کرد، همه میگن بهترین استادان رو ما داریم، خوب، کیه بگه ماست من ترشه؟، این پولی رو هم که میخوان، نه تنها برام پول زوره، بلکه باید گفت پول تنبلیه، پول تنبلی وَده!![]()
اما بازم از بازیگوشی، به دنبال جوابی از شخصی بودم و میخواستم نتیجه بررسیهاش رو برام گواهی کنه، قبلش خودم رو آماده کرده بودم که اگه این درخواستم نتیجه نداد چه چاره کنم، کنار میزش نشسته بودم، گوشی موبایل تو دستم بود، بیرون اطاق آماده ضبط صدا کرده بودم ، اول خواستم به خودش بگم، اما میدونستم موافقت نمیکنه، دگمه ضبط رو زدم و گواهی صوتی رو بدون اینکه خودش خبر داشته باشه ازش گرفتم، این گواهی رو برای اثبات مسئله ای لازم داشتم، حالا به هر طریق ممکن!![]()
دوشنبه 1384/12/08
کوله پشتی
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
برگرفته ازhttp://www.taranehh.blogfa.com
