پنجشنبه 1384/11/27
تولد
|
در زیباترین لحظه ی همه ی قصه های شیرین وقتی جهان در دلم میشکفد به شور من صدای زنگوله ای می شنوم زنگوله ای کوچک و نازک و طلایی در دنیا چیزهایی هست که هیچ کرانه ندارد هیچ کجا بسته نمیشود همراه آدم می آید هرچقدر که می روی صدای زنگوله یکی از آنهاست که مثل رشته نامرئی رنگینی دنیای تجربه ها را به سرزمین رویا پیوند می دهد من در عمق همه ی قصه های زیبا صدای زنگوله می شنوم در ماه پیشونی، سیندرلا، شازده کوچولو... (مهدی مقصودی) |
عکس از مریم جون |
از اوایل بهمن، همه دوستان عزیزم، من رو به نوعی شرمنده کردن و تولدم رو بهم تبریک گفتن، امروز باز هم برام آغازی جدیده در کنار دوستان گُلی مثل شما. دوستتون دارم.![]()
پنجشنبه 1384/11/20
عاشورا
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
با تسلیت به مناسبت شهادت سالار شهیدان و یاران او، امیدوارم طاعات شما مورد قبول درگاه حق واقع گردد.
تقریبا هرساله برای شرکت در این مراسم به شهرستان میرفتم و در کنار بزرگان فامیل به تماشای دسته و تعزیه میپرداختم، امسال متاسفانه این فرصت رو پیدا نکردم، ظهر عاشورا هنگامی که خیمه ها رو به آتش میکشن، همیشه مادربزرگم رو زیر نظر میگیرم که چه عاشقانه خود رو به نزدیک خیمه ها میرسونه تا تکه هایی از اون رو برداره و برای تبرک به نوه هاش بده، چه ساده، صادقانه و با اشتیاق قدم برمیداره، چقدر این حس اون رو دوست دارم، همیشه اول من رو صدا میکنه، همیشه برام آرزوی خیر داره و همیشه اون تکه پارچه رو پیش خودم نگه میدارم.![]()
توی این مراسم اتفاقات جالبی هم پیش میاد، نمیدونم برخورد داشتید یا نه، شمر با سیبیلهای کلفتش بچه ها رو میزنه، علی اصغر توی گهواره و شیر پر یال و کوپالی که توی قفس انداختن و روی تریلر دور شهر میگردوننش، البته شیر ساختگی، این جناب، هر چند وقت یکبار مخصوصا وقتی چشمش یه عده بچه میخوره یه غرش سهمناکی از خودش در وکنه، اما یه سال یه پسر شیطون، فرصتی پیدا کرد و سوزنی رو به باسن شیر بیچاره فرو میکنه، در یک آن دیدم در قفس شیر باز شد و شیر نگون بخت خشمناک روی دو پا شروع کرد توی جمعیت به دنبال پسربچه دویدن، اگه اونجا بودید چه حالی پیدا میکردید؟![]()
پنجشنبه 1384/11/13
مشابه
مدتی قبل بدنبال چهار کتاب بودم. با اینکه خیابان انقلاب رو زیر پا گذاشتم اما این کتابها رو نتونستم پیدا کنم، تا اینکه سر از سایت کتابخانه ملی در آوردم و خوشبختانه سه تا از کتابها رو تونستم اونجا پیدا کنم، مشخصات محل کتابها، مدارک لازم برای عضویت در آنجا و همچنین فرم عضویت رو چاپ گرفتم و به قول معروف با دستی پر راهی محل شدم، گرچه ساختمان آنجا کمی دور از خیابانهای اصلی است و برای دسترسی به آن باید از وسیله استفاده کرد، اما محیط وسیع، ساختمان و امکانات مناسبی را برای این منظور تدارک دیده اند. برای عضویت مدارک لازم را ارائه دادم و داخل کتابخانه شدم.![]()
مشخصات کتابها را به مسئول آن دادم و منتظر نشستم، بعد از مدتی مسئول یاد شده با چهار،پنج کتاب برگشت و کتابها را بدستم داد، پرسیدم: "اینا همون کتاباس؟"، گفت: "یکیش رو پیدا کردم، اینه، یکیش هم که نبود، اون یکی هم پیدا نکردم، اما اینا مشابه اونه!!"، گفتم: "یعنی چی؟"، گفت: "آخه هنوز برچسبها رو کامل نزدیم، میبینید که چقدر هم سرمون شلوغه، حالا بازم سر بزنید!"، من موندم برای فصل 5و6 یک کتاب چطور میشه مشابه اون رو پیدا کرد، البته وقتی داروی مشابه جواب میده حتما این مورد هم کارسازه.![]()
پاورقی:
خنده اي تام و تمام
عشق تنها ميبخشد
داد و ستدي در بين نيست،
از اين رو، سود و زياني در كار نيست.
عشق از بخشيدن لذت ميبرد،
همانگونه كه گُل از عطر افشاني لذت ميبرد.
چرا بايد بترسند؟
چرا بايد بترسي؟
به ياد آر،
ترس و عشق هرگز با هم سر نميكنند، نميتوانند با هم باشند.
همزيستي ايندو ممكن نيست.
ترس درست قطب مخالف عشق است.
بگذار خندهات خندهاي تام و تمام باشد.
www.rahezendegi.com
پنجشنبه 1384/11/06
شادی مطلق
دستیابی به موفقیتها و موقعیتهای شاد زندگی، شادی مطلق رو به ارمغان میاره؟، وقتی دانشگاه قبول میشی تازه باید با مشکلاتش دست و پنجه نرم کنی، وقتی ازدواج میکنی، مسئولیت پذیر میشی، وقتی بچه دار میشی مسئولیتت سنگینتر میشه، هر چی اموالت بیشتر میشه دغدغه نگهداری از اون رو بیشتر داری، از غذاهایی لذت میبری که همه میگن برای سلامتی مضر هست، نظرتون در مورد یک بسته سیب زمینی سرخ کرده چیه؟...![]()
برای جشن نامزدی برادرم عازم شهرستان بودیم، اونم درست روزی که برف شدیدی گرفته بود، فکر این بودم به موقع برسم تا بتونم آرایشگاه برم و موهام رو درست کنم، موهای ژولیده از حموم در آمده رو به آسونی نمیشه سر و سامون داد
، به هر حال خواهر دامادی گفتن ...، چهار تا ماشین بودیم، دو ساعتی از عزیمتمون نگذشته بود که خبر دادن ماشین عموم تصادف کرده، اولش فکر نمیکردم زیاد مهم باشه، با هر تماسی که میگرفتیم نگرانیمون بیشتر میشد، ما که جلوتر بودیم برگشتیم، زیاد نگرانتون نمیکنم، فقط میشه گفت به خیر گذشت، اما سخت گذشت، طوری که مجبور شدیم سه نفر رو توی بیمارستان اون شهر جا بزاریم و باقی بریم تا به مراسم برسیم. تو این وضعیت نوه عموم که دختر چهار ساله سر و زبون داری هم هست به من سپرده بودن، حالا فکر کنید تو اون وضعیت به من میگفت بیا خاله بازی کنیم، برای اینکه سرگرم بشه یه پرتقال براش پوست کندم و دادم دستش، دیدم شروع کرده دونه دونه پره های اون رو باز میکنه و وسطش رو میخوره، فکر کنید چه کثیف کاریی راه انداخته بود، بهش میگم بچه این کار رو نکن، جواب داد: نه عاطی جون، من پلاستیکاشو نمیخورم.![]()
تو اون وضعیت دیگه برام مهم نبود چکاره مجلسم، کی میرسم، یا اصلا میرسم یا نه، فقط سلامتی عموم برام مهم بود.خوشبختانه مراسم بخوبی برگزار شد، موهام هم از همیشه قشنگتر درست شد و جاتون خالی کلی ....![]()
![]()

