تبليغاتX
* خاطرات من *

جمعه 1384/10/30

زنجير عشق

زنجير عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
فرستنده : خديجه خوشمهر

يک جمله
هرگز اميد را از کسي سلب نکن، شايد اين تنها چيزي باشد که دارد.
فرستنده: بهرام

منبع www.cloob.com

نوشته شده توسط عاطفه در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1384/10/15

انسان

...

و آنوقت خدا چیزی به انسان داد، چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او "اختیار" داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن، زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی، برو و بهترین را برگزین، که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی، و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را.

و این آغاز انسان بود.

 ...

برای اولین بار می خواستم با یک دوست ملاقات کنم، بعد از برنامه ریزی، بالاخره قرار و مدارها رو تونستیم بزاریم و با این وضعیت زوج و فرد شدن ماشینها موفق شدم در محل قرار سوار ماشین ایشون بشم تا هم دیداری باشه و هم صحبتی داشته باشیم. چند خیابون رو طی کرده بودیم که دیدم آدرس مقصد رو به درستی نمیدونیم. با حدس و گمان راهی رو انتخاب کردیم و به پشت چراغ قرمز رسیده بودیم که یه پرشیا با سرعت نسبتا زیادی انحراف به چپ آمد و گلگیر راست رو گرفت و ...

اینم شد خاطره اولین و آخرین ملاقات، انگار کار بی صدا به من نیومده. اصلا خاطره باید شلوغ و پرجنجال باشه.

نوشته شده توسط عاطفه در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/10/05

خواهر شوهر

سلام دوستان، مدتی بود که بدلیل مشغله نتونستم طبق روال قبلی، پنجشنبه ها به روز کنم، از اینکه نتونستم این مدت به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم معذرت میخوام.

این روزها خصوصا اواخر هفته مجبور بودم با خانواده به شهرستان برم، به قول معروف امر خیری در پیش بود و حاصل این شد که من هم به افتخار خواهر شوهری نایل شدم. ممنون، ممنون.

خلاصه، برگزاری مراسم و رسم و رسومات اولیه یک طرف، بازی نقش خواهرشوهری از طرف دیگه خود عالمی داره. با یکی از دوستانم که ایشون هم تازه به این افتخار نایل شده مشورت میکردم، گفت عاطی، کار سختیه، خصوصا در برخورد با نسل جدید باید خیلی چیزها رو رعایت کنی، هر حرفی یا حرکتی می­تونه مشکل ساز باشه، خلاصه حسابی ما رو ترسوند.

بعد از کلی تفکر با خودم گفتم که من همون عاطی سابق می­مونم، همون طور که با دوستانم رفتار می­کنم، این عضو جدید رو هم دوستانه می­پذیرم. درسته که اوایل کمی سردرگم شده بودم، اما خدا رو شکر تابحال تونستم خوب مسئله رو پیش ببرم. یکی از دوستان نزدیک من هم چند تا هندونه شیرین زیر بغل ما گذاشت و گفت: خوش بحال عروسی که خواهر شوهرش تو باشی. اینطوری شد که دیگه نقش خواهرشوهری رو کامل بجا آوردم. عجب عالمی داره. خدا نصیب همه دوستان کنه.

از آقای همکار دیگه خبر ندارم. اونطور که شنیدم از محل کار ما داره میره، خلاصه که یکی از موضوعات مورد بحث خاتمه پیدا کرد و باید بگردم دنبال سوژه جدید.

اوضاع درس خوندنم هم این مدت خوب پیش نرفت و عین بچه های بازیگوش که بدنبال سوژه ای برای فرار از درس هستن خودم رو درگیر مسائل روز کردم. واقعا فکر نمیکردم تو این سن و سال هم یکی باید بالا سرم باشه و منو مجبور به خوندن کنه.

باقی ماجراها برای هفته آینده. میلاد مسیح و آغاز سال نو میلادی بر شما مبارک باد.
نوشته شده توسط عاطفه در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •