چهارشنبه 1384/08/25
و اما...
اين ديوانگيست ...
... که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم
... که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
...که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...
... که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
... که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
... که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
... که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه
شانس هاي ديگري هم هستند
دوستي هاي ديگري هم هستند
عشق هاي ديگري هم هستند
نيروهاي ديگري هم هستند
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...
و اما ...
عشق ورزیدن تو به افراد، هرگز متضمن این نیست که آنها هم به تو عشق بورزند...!، انتظار بازگشت عشق را نداشته باش، تنها انتظار داشته باش که عشق در قلبهای آنها رشد کند، اما اگر هم رشد نکرد، باز هم شاد باش چرا که عشق در قلب تو در حال رشد است.
یه متن هم در ادامه گذاشتم که به زبان انگلیسیه، پسرها نخونن لطفا (....) ![]()
ادامه مطلب
پنجشنبه 1384/08/19
فضولی علمی
وسط هفته تصمیم گرفتیم با دوستم بریم خرید، هوای تهران این روزا نسبتا سرد شده، اون روز هم هوا سوز داشت، هوس کردیم یه نوشیدنی گرم بخوریم، خلاصه پرسون پرسون یه مینی کافی شاپ پیدا کردیم، اینقدر جاش دنج بود که فکر نمی کردم کسی توش باشه، اما وقتی رفتیم تو، خیلی محترمانه بهمون گفتن خانما نیم ساعتی معطل می شید، اشکالی نداره؟، ما هم از خدا خواسته روی میزی که جا بود نشستیم، آدم وقتی بیکار تو یه جای کوچیک بشینه ناخودآگاه چشمش به اطراف می چرخه و دیگران رو کمابیش زیر نظر می گیره
، بهم نخندین ها، خودتون هم باشید همین کار رو می کنید.
پشت یکی از میزها دو تا آقای نسبتا مسن و یه خانم جا افتاده بودن که به نظر می آمد بحث علمی یا کاری داشته باشن، آقایون قهوه می خوردن و خانمه بستنی
، مدتی گذشته بود که موبایل خانمه زنگ خورد، از سر جاش بلند شد و اونطرفتر شروع به صحبت کرد، یکی از آقایون قاشق بستی خانم رو برداشت، درحالی که معلوم بود خیلی وقته هوس مزه کردن بستی رو داشته زمانی که خانمه حواسش نبود یک قاشق از اون رو نوش جان کرد و قاشق رو به همون شکل سر جای اولش جاسازی کرد، منم که خندم گرفته بود سعی کردم طوری رفتار کنم که شتر دیدی ندیدی.![]()
کمی که گذشت، دختر و پسر جوانی رو دیدم که از طبقه بالا به پایین آمدند تا اونجا رو ترک کنند، کت و شلوار و جلیقه و کراوات آقا پسر به قدری صاف و صوف بود که انگار با خودش از خشک شویی در آمده، دو شاخه گل رز توی کاغذ پیچیده شده بود هم دستش بود، موهاش هم اینقدر واکس زده بود که نگو و نپرس
، لحظه آخر گل رو داد دست دختر خانم و رفتن، حیف بالا جا نبود، چون بیشتر ماجرا را از دست داده بودم.![]()
یاد یکی از استادامون افتادم که می گفت برای یافتن موضوع تحقیق میره و تو کافی شاپها می شینه، مخصوصا وقتی دختر پسرهای جوون رو زیر نظر بگیرید، نحوه نشستن، طرز حرکت دستها، تمایل گردن به چپ و راست و ...، و اگر تسلطتون بیشتر باشه و بتونید صحبتهاشون رو بشنوید، کلمات عشقولانه ای که از خودشون در وکنن
، شعرهای سوزناکی که مسلسل وار ردیف می کنن و ... خودش می تونه یک داستان بسازه، منظورم داستانهای تخیلی نیست، بلکه تحلیل حرف دله، اونم وقتی به عنوان شخص ثالث نظاره گر ماجرا باشی.![]()
پنجشنبه 1384/08/12
نیم نگاه
یکی از همکارامون یه شخصیت خاصی داره، یه آقاست حدود چهل ساله، ظاهرش هم نسبتا خوبه و چشمهای آبی داره، تمام اداره رو هر روز میگرده، از همون اول شروع میکنه بلند بلند با همه سلام و علیک کردن، کاری نداره خانمی یا آقا، جوونی یا سن کرده، کارمند جزء هستی یا مدیر عامل، مومنی یا...، با همه شلوغ کاری درمیاره و سر به سر همه میزاره، یه عده این رفتارش رو سرزنش میکنن، یه عده نظرشون اینه که لوسه، و یه عده هم میگن وقتی میاد همه رو به وجد میاره، اما دخترها بیشتر متفق القول هستن که همسر خوبی نمیتونه باشه.
، گاهی خانمها رو با همسرشون بیرون اداره دیده و اینقدر شلوغ بازی درآورده که همسر خانم محترمه به قول معروف چشماش چهار تا شده.![]()
ایشون مشخصه دیگری هم که داره شکمو بودنشه
، رو هر میزی هر گونه تنقلاتی ببینه برمیداره و منتظر تعارف هم نمیشه، حتی براش مهم نیست دهنی باشه
، یه روز چند تا بیسکویت از جیب پیرهنش در آورده بود و به ما تعرف میکرد، خلاصه خیلی راحت میگیره.
از قضا این آقا پسر با من ارتباط کاری نسبتا زیادی داره و وقتی کار رو انجام میدم بسیار مورد تشویق ایشون قرار میگیرم
، تشویقشون هم صورتهای مختلفی داره، مثلا همون بیسکویتی که تعارف میکرد، همونجا خودش میگفت از اطاق مدیرعامل کش رفته
، خودش تعریف می کرد که هیچ روزی نهار نمیاره و با خوراکیهایی که کش میره سیر میشه، از تمام مزایای مدیریتی هم برخورداره.
معمولی ترین تشویقی که داره، ابراز کلمه "میخوامت" هست
، گاهی شده زنگ بزنم گوشی تو آسمونه و هنوز به گوشش نرسیده این کلمه رو میشنوم، در حالی که نمیدونه کی پشت خطه.
یه روز که یه کار مهمی رو انجام داده بودم اومد تا با هم چک کنیم و کار رو تحویل بگیره، اینقدر ذوق زده شده بود که نگو، خودم رو کنارتر کشیدم گفتم اعتباری به این نیست، یهو یادش میره کجاست
، فکر میکنید چکار کرد؟!!، در حالی که دستهاشو از هم باز کرده بود بهم گفت: " حیف که نمیشه وگرنه..." ![]()
دوستان، عید سعید فطر بر شما مبارک، امیدوارم به خواسته های دلتون برسید.![]()
![]()
پنجشنبه 1384/08/05
گمشده
...
"در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود"
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن.
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.
و سرمایه ی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند.
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جستجوی مخاطب خویشند.
اگر یافتند آرام می گیرند.
..
...
....
و هر کس گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.
دکتر شریعتی
این روزها خیلی با خدا حرف زدیم، چه کسی مثل اون گوش شنوا داره، همیشه، بدون وقت قبلی، بدون اجازه، مهربون و با روی گشاده منتظر حرفهای ماست. خدا جون ما تو رو داریم.![]()

