تبليغاتX
* خاطرات من *

پنجشنبه 1384/07/28

فال، آره يا نه!

نمي دونم به فال عقيده داريد يا نه، براي شما هم پيش آمده كه پيش فالگير بريد؟، هميشه به نظر مياد خانمها بيشتر دنبال اين چيزها هستن، اما نهايتا مي بينم خيلي از آقايون هم بدشون نمياد گوش بدن و ببينن چه خبره، يعني به روي خودشون نميارن وگرنه طالب هستن ، اونچه كه عاقلانه به نظر مياد اينه كه نبايد اعتقاد داشت، منم موافقم، سرنوشت دست خداست و اون از اول و آخر امور آگاهه.

با اين وجود گاهي بدم نيامده يه سر برم ببينم چي ميگن، حداقل ميشه گفت يه جور سرگرميه. من فكر ميكنم بيشتر آدم رو روان شناسي ميكنن، اما خوب، گاهي يه چيزهايي هم ميگن كه با واقعيت كنوني يا نزديك انطباق داره.

فكر كنم دو سال پيش بود، يه خانم فالگير كه خيلي ها هم مي گفتن درست ميگه بهم گفت كه ادامه تحصيل ميدي، گفتم نه قصدش رو دارم نه حوصلشو، بعد بهم گفت اما من دارم اينو مي بينم، كتابت دست اين و اون داره مي چرخه، گفتم، من تازه درسم تموم شده شايد الان رو داريد مي گيد، گفت نه، خلاصه از ايشون اصرار و از من انكار. با خنده گفتم، من كه ديگه حوصله كنكور رو ندارم، اگه فرصتي پيش آمد و بهم گفتن بفرما درس بخون، ميرم، حرف دلم هم اين بود كه، من كه ميدونم همچين فرصتي پيش نمياد، پس اينطوري مي گم تا مسئله رو توجيه كنم و اين مدت رو با فراغ خاطر سپري كردم.

تابستون بود كه شنيدم دانشگاه پيام نور اعلام كرده و بعدش دفترچه رو گرفتم و ديدم شرط معدل داره، گفتم شامل حال من نميشه، شرايط رو كه خوندم ديدم اونچه رو كه فكر نمي كردم داره پيش مياد، با معدلي كه داشتم مي تونستم براي ترم اول بدون امتحان ورودي ثبت نام كنم و به خواست خدا ثبت نام كردم.

اينجا بود كه ياد حرفهاي اون خانم افتادم، البته اين يكيش درست در اومد، خوشحالم از اين فرصتي كه پيش آمده، اما به حدي پشتم باد خورده كه هنوز لاي هيچ كتابي رو باز نكردم، چشمم هم به كتابها كه مي افته خوابم مي گيره، يعني از ده تا ديازپام هم اثرش بيشتره، درس خوندن شوخي بردار نيست، اونم بدون شركت در كلاس، شرايط سختي رو هم براي هر ترم گذاشتن، يعني فكر كنم تا گرفتن مدرك كاملا غربال بشيم و تهش يكي دو نفر بيشتر نمونده باشن.

اين فرصت يك موهبت الهي بوده كه خدا براي بنده كوچيكش خواسته، دعا كنيد بنده اون هم همت عالي داشته باشه.

نوشته شده توسط عاطفه در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1384/07/21

تكنيكها و روشهاي نوين

توي حرم خانمهاي خادم ميله اي بلند دستشون بود كه سرش يه چيزايي مثل پَر بود و آدم رو ياد گردگيري مي انداخت، اين ميله كه خيلي هم بلند درستش كرده بودن كاربردش زماني بود كه خانمهاي جلوي ضريح رو وقتي بر اثر فشار زياد آستينهاشون بالا ميرفت يا موهاشون معلوم ميشد، از راه دور مورد نوازش(تذکر) و گردگيري قرار مي دادند، در همين اثنا ديدم يكي از خادمها ميله رو بلند كرد و سري رو كه پر داشت توي دستش گرفت، مونده بودم كه ميخواد چكار كنه؟!، بعد سر دیگه ميله رو به طرف خانمها برد...، و در يك عمل متحورانه اسكناسي رو كه لاي ميله هاي ضريح گير كرده بود هول داد و داخل اون انداخت.

 

10 تكنيك جهت خنثي سازي امواج منفي

 

اين تكنيكها رو در مجله موفقيت خوندم كه بطور اجمالي به آن اشاره مي كنم، حتما موثره، شما هم امتحان كنيد:

 

1-      روشن كردن شمع: زيبايي و نور شمع هاله اي از گرما و انرژي مثبت به اطراف پخش ميكند.

2-   پياز و سير را خرد كرده و آن را داخل ظرفي از سركه بريزيد: ظرف را در بالاي خانه بگذاريد، بوي اين سه ماده در دور كردن امواج منفي موثرند.

3-      محلول آب و نمك: خاصيت ضد عفوني كننده دارد، اين تكنيك در محل كار توصيه مي شود.

4-     باز كردن پنجره ها و روشن كردن كولر: باعث تخليه هوا و بوها ميشود.

5-      قرباني كردن: قرباني و تقسيم گوشت آن در بين نيازمندان.

6-      نذري دادن.

7-      صدقه دادن: به صورت هديه يا حتي پول به نيازمندان كمك كنيد.

8-      اسپند دود كردن: به ضد عفوني كردن هوا كمك مي كند.

9-      روشن كردن عود: ايجاد بوي دلنشين میکند.

10-  استفاده از فرمان كيش كيش برو بعدي و كش كش: يعني به محض اينكه فكر منفي به ذهنمان آمد آن را دور كرده و فورا يك فكر جديد كنيم، در صورتيكه نمي توانيم آن فكر را از ذهنمان دور كنيم، مي توانيم يك كش پول را دور مچ دست چپ خود انداخته و آن را حدودا 30 سانتي متر كشيده و رها سازيم تا با پوست دست ما برخورد كند و با علم به اينكه اين عمل باعث تحريك اعصاب ما مي شود، افكار منفي را دور ميكند.

نوشته شده توسط عاطفه در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1384/07/16

برگ سبز

سلام بر دوستان عزيز

جاي همتون خالي همونطور كه گفتم خدا قسمت كرد و رفته بودم مشهد، با وجود اينكه توي ماه رمضان و مهر ماه بود اما باز هم شلوغ بود به طوري كه اگه مي خواستي به ضريح برسي حتما كنسرو شده بيرون مي آمدي. بازم به آقايون، از شيشه كه او طرف رو ديد مي زدم مي ديدم بيشترشون با حالت اخلاص، آروم و ساكت عقب تر ايستادن و دارن دعا ميكنن، يكي دو بار هم من همين رويه رو پيش گرفتم اما چشمم كه به ضريح مي افتاد دلم نمي آمد كه اون جلو نرم، حالا بگذريم از اينكه چادرت رو بايد سفت مي چسبدي تا از بيرون حرم سر در نياره و هواي دست و پاتو داشتي كه با جمعيت، هر كدوم به يه طرف نره. بعضي از خانمهاي پير رو مي ديدم كه با چه جراتي چادرشون رو دورشون مي بستن و خودشون رو طوري آماده مي كردن كه انگار دارن ميرن ميدون جنگ.

 خيلي دلم مي خواست من هم هر طور شده بتونم اون جلو برم، هر زمان هم كه سر زديم فرقي نداشت، صبح، ظهر، شب هميشه دور ضريح شلوغ بود، بار آخر كه رفتم باز هم از دورتر دعاهامو كردم اما ديگه دلم طاقت نياورد، نميدونم چه حسيه كه همه فكر ميكنن بايد حتما اون جلو برسن، گفتم ميرم هرچه بادا باد، خودم رو به جمعيت سپردم، اينقدر فشرده بود كه اگر كسي هم مي خواست برگرده ديگه نمي تونست و بايد يكسري رو به عقب هول مي داد تا بتونه بيرون بياد، چند باري منم تا نزديك رسيدم اما دستم نمي رسيد، يه لحظه احساس كردم فشار شديدي روي دنده هام داره مياد و همون لحظه بود كه من هم تونستم دستم رو به ضريح مبارك برسونم و به قول معروف اين حس ارتباط رو كامل كنم. براي همتون دعا كردم، اميدوارم كه خدا قبول كنه.

نوشته شده توسط عاطفه در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1384/07/07

من و دسته گل

تا بحال شده باعث مشكلي بشيد كه روحتون هم از موضوع خبر نداشته باشه؟، اگر اينطور بوده چه حالي پيدا كرديد؟

اين هفته يه روز كه از اداره براي كاري زودتر برگشتم خونه، ماشين رو توي كوچه پارك كردم، چون جاي پاركمون پر شده بود، سريع رفتم تا به كارم برسم، دو ساعت بعد پدرم رفت تا ماشين رو بياره تو خونه، مدتي گذشت و ديدم خبري نشد، بعد ديدم سرو صداهايي تو كوچه بلند شده، رفتم دم پنجره، چند تا آقا پدرم رو دوره كرده بودن و ايشون هم هي معذرت خواهي مي كرد، اما انگار فايده نداشت، اصلا متوجه نميشدم كه موضوع چيه، يكيشون برگشت به پدرم گفت، آخه شما خجالت نميكشيد؟، پدرم هم ميگفت: من كه معذرت خواهي كردم، اشتباه از ما بوده، چكار مي تونم بكنم؟، اون يكي مي گفت، من نميدونم، بايد بهم خسارت بدي، من سه ساعته اينجا معطل شدم، 19 تومن بهم ضرر زديد، تو دلم گفتم عجب درآمدي داره اين آقا، اون يكي ميگفت، ما به پليس 110 هم زنگ زديم، اينجا بود كه رنگم پريد، ...، اين چيزا رو ميشنيدم، جرات نداشتم از جام، جُم بخورم، تازه داشت يه چيزايي دستگيرم ميشد، صداي جيغ جيغ يه خانم هم ميامد كه ميگفت از كار و زندگي منو انداختيد و ....، يهو پدرم هم كه جوش آورده بود برگشت گفت، اصلا ماشين مال من هم نيست، من خودمم خبر نداشتم، چي بگم، اين عاطي شجاع هم ديد هوا خيلي پَسه خودش رو پشت پرده قايم كرد، ديدم پدرم اومد ماشين رو جابجا كنه كه صداش بلند شد، آخه پنچرش هم كرديد كه، خوب حالا من چكار كنم؟، تو اين شرايط راننده آژانس هم ميگفت خسارت منو بديد، بعد كاشف به عمل آمد كه همسايگان محترم با لگد به در ماشين هم زدن بلكه صداي دزدگيرش در بياد، اما دزدگيرش هم از صاحبش بي صدا تر بوده، خلاصه در بيچاره هم قُر شده، هيچكس هم خسارتي براش نميده، باور كنيد اصلا فكر نميكردم كه جلوي در پاركينگ شركت پارك كرده باشم، هم شرمنده بودم كه اين همه آدم رو به دردسر انداختم، هم دلم براي پدرم مي سوخت كه اون وسط همه ريخته بودن سرش، جرات هم نداشتم برم پايين و بگم ولش كنيد كار من بوده.

اشتباهم به اين دليل بود كه سرتاسر حياطشون رو به شكل نرده ساختن، من در ورودي رو ديدم و باقي نرده ها رو فكر كردم كه جزو ديوار حياطشونه، هيچ تابلوي پارك ممنوع يا شبيه اون هم جلوي اون نبود، دستگيره اي هم نداشت كه شك كنم اين قسمت در پاركينگ باشه، خلاصه، تو تمام مدتي كه پدرم پنچرگيري مي كرد، اينها رد مي شدن و يه چيزي به اين بنده خدا مي پروندن، از فرداش هم يه تابلوي بزرگ پارك ممنوع جلوي در پاركينگشون نصب كردن.

*دوستان عزیز، من تا شنبه ۱۶ مهر مشهد هستم، همتون رو دعا میکنم.

نوشته شده توسط عاطفه در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •