پنجشنبه 1384/06/31
آسانسور
با اينكه مدت زيادي از موندن ما توي آسانسور نگذشته بود احساس مي كردم كه به سختي نفس مي كشم، صداي فن مي آمد اما انگار اثري نداشت، همه مردد و با كمي وحشت به هم نگاه مي كردن، يكي از آقايون عرق روي پيشونيش نشسته بود و يه راه هم تا پايين صورتش باز كرده بود
، البته فضاي اونجا گرم هم بود. يهو ديدم يكي ديگه از آقايون موبايلش رو از كمرش باز كرد و قلم كنارش رو برداشت و شروع كرد توي منوهاي اون گشتن، بعد گفت، دوست داريد براتون نوحه بزارم، تو اون موقعيت ...؟!
، خلاصه صداي نوحه اونجا رو گرفته بود، شايدم بشه گفت يه جورايي حواسمون رو به خودش جلب كرد كه يادمون بره كجا هستيم، توي همين حال و هوا بوديم كه صداي باز شدن درب ما را به خود آورد، درب داخلي رو هم باز كردن كه ديدم اطاقك آسانسور حدود نيم طبقه پايينتر ايستاده، تو دلم گفتم اي واي حالا چطور برم بيرون، نگهبان اداره در رو باز كرده بود، به شوخي شروع كرد به شمردن ما كه خانم همكارم خودش رو پشت سر يكي قايم كرد
، نگهبان گفت هفت نفريد ديگه، نگيد چرا مونديم، اما خوب، خوشحال بوديم كه يك قدم به نجات نزديكتريم، آقايان به سرعت خودشون رو به بيرون رسوندن، اينجا ديگه كسي به ديگري تعارف بفرما نمي كرد
، من ماندم كه چه كنم
، يه صندلي هم آوردن برامون تا راحتتر بريم بيرون، چیزی که بیشتر به وحشت می انداختمون این بود که نکنه یهو اطاقک آسانسور حرکتشو شروع کنه، اون موقع حتما کار تمام شدنی بود
، بعد از اون پنج آقا مونديم ما دو تا خانم، همكارم بهم گفت تو برو من پشت سرت ميام، حتما احساس كرده بود كه برام مشكله، به خودم گفتم مي توني، فقط يكم حواست رو جمع كن و به هر حال با كمي تامل نسبت به بقيه بيرون آمدم.![]()
اين روزها نيمه شعبان بود و ياد انتظار دوست. انتظار سخته، مگه نه؟، عيدتون مبارك.![]()
پنجشنبه 1384/06/24
جلسه
اين هفته قرار بود با يكي از مديران در جلسه اي شركت داشته باشيم تا به بررسي موضوعي پرداخته و راهكارهاي مناسب را پيدا كنيم، به همين منظور من و خانمي از هم گروهي هايم و دو آقاي ديگر هم دعوت بوديم، به همراه راننده خود را به مكان جلسه رسانديم، در بين راه صحبتي كوتاه با بقيه داشتيم، همه مي دانستيم كه پاسخ موضوع مورد بحث جز دو جمله بيشتر نيست، يكي از همكاران گفت پس ديگر چه لزومي به شركت در اين جلسه بود؟، به هر حال خود را مجاب نموديم كه حتما مواردي وجود دارد كه بايد در جريان آن قرار بگيريم.![]()
طي جلسه كه حدود دو ساعت طول كشيد مشخص شد افراد ديگري نيز دعوت بوده اند كه تا آخر جلسه نيز حضور نيافتند، از ابتداي جلسه آقاي مدير گوشزد كردند كه شيريني هاي روي ميز طعم مناسبي نداشته
و بنظر مي رسد چند روزي از توليد آن گذشته است و تنها برداشت مناسبي كه مي شد از جلسه داشت به نتيجه نرسيد. آقاي مدير از فعاليتهاي خود از ابتداي اين پروژه تا به ثمر رسيدن مرحله جاري توضيحات مبسوطي ارائه نمودند و در پايان همان دو جمله اي را كه در نشست خود در ماشين بيان نموديم گوشزد كرده و ابراز نمودند، كارها هميشه توسط كارشناسان انجام مي پذيرد ( با نيم نگاهي به بنده
) و مديران معمولا جز خراب كردن كارها نقشي به عهده ندارند ( با لبخندي به بقيه
)، البته من جمله آخر را قبول ندارم، چون همين آقاي مدير قبلا اشاره اي داشتند مبني بر آنكه شما نيرويي توانا چون تراكتور
، همچون خانم عاطي را در گروه خود داريد و اين مدير نقش موثري در جاي دادن هندوانه به زير بغل ايفا نمودند كه همين كلمه تراكتور كارها را في سبيل ا.. به نحو احسن پيش برد.
در راه بازگشت هم تا آنجا كه ميشد به غيبت و خنده پشت سر مديران سپري شد. به محل كار خود بازگشتيم و اين بحث شيرين در آسانسور هم ادامه داشت كه يكباره متوجه شديم آسانسور پيش از رسيدن به طبقه 5 ايستاده و درب آن همچنان بسته است، ظرفيت آسانسور شش نفر است و ما هفت نفر بوديم، از همان لحظه اول كمبود هوا حس مي شد، تاسيسات ساختمان را در جريان گذاشتيم، در اين اثنا يكي از همكاران پرسيد: مطمئن هستيد در ماشين شنود كار نگذاشته اند؟، و همه لبخند به لب بر ترسمان افزوده شد، متاسفانه جمعي از كارشناسان خوب ما در حادثه آسانسور ...، ![]()
به دليل طولاني شدن مطلب، باقي ماجرا هفته آينده....![]()
پنجشنبه 1384/06/17
قايق سواري
جاي همگي دوستان خالي چند روزي فرصتي دست داد تا از طبيعت زيباي شمال ايران بهره ببريم، به همراه چند خانواده ديگر از اقوام سفرمون رو آغاز كرديم و در انتها هم با كوله باري از خاطرات برگشتيم، اينقدر طبيعت آدم رو محو خودش مي كرد كه اگر ساعتها يكجا مي نشستم و به كوه پر درخت جلوي محل اقامتمون نگاه مي انداختم، از لذت اون سير نمي شدم. درياي نيلگون و هجوم امواجش و ملودي زيباي اون هم وصف ناپذيره. شبي هم كه پياده به طرف جنگل رفتيم، نم نم بارون گونه هامون رو نوازش مي داد، از طرفي سفر ما به شكل دسته جمعي صفاي خودش رو داشت.![]()
و اما سري هم به منطقه اي حفاظت شده در ساحل زديم، اولا تراكم جمعيت اناث آنقدر زياد بود كه اگر كمي حواست جمع نبود ممكن بود پاي يكي روي كله مبارك فرود بياد، در آخر هم يكي از خانمهاي فاميل در اين منطقه حفاظت شده پاش به بلوكي سيماني در درون آب خورد و خونين از آب بيرون آمد، جالبتر اينكه خانم نجات غريق در ماههاي آخر بارداري بسر مي برد، از مناظر طبيعي اين قسمت هم چيزي نگم بهتره.![]()
![]()
و اما رسيديم به خاطرات شيرين قايق سواري، من تا بحال سوار قايق نشده بودم، اين بار فرصتي دست داد تا اين سعادت هم نصيبمون بشه، قايقران با سرعت مي راند و امواجي كه به كف قايق برخورد مي كرد باعث مي شد تا به هوا پرتاب بشيم، هم لذت و هيجان داشت و هم ترس، به حدي كه گاهي حس مي كردم الان به بيرون قايق پرت مي شم، صداي جيغ بنفش و قرمز و آبي بود كه در فضا پخش مي شد، توي اين وضعيت گوشي موبايل رو بيرون آورده بودم تا بتونم به قول معروف شكار لحظه ها كنم، چند تايي هم عكس گرفته بودم كه به اصرار مادرم گوشي رو گذاشتم تا كمي هم به فيلمبرداري بپردازم ، كمي كه گذشت احساس كردم از بغلم چيزي آروم ليز خورد و افتاد كف قايق، تازه ياد گوشي افتادم اما دير شده بود، اگه يه قسمت پر آب توي قايق پيدا مي شد، گوشي تنظيم كرده بود كه بره اون تو شنا كنه و تا الان كه در خدمتتون هستم هنوز موفق به راه اندازي اون نشدم، صبر كردم كه بيام تهران و به نمايندگي مراجعه كنم، اما گفتند خدمات پس از فروش تا آخر شهريور تعطيله و پيشنهاد دادند تا اون موقع صبر كنم و تاكيد بر اينكه گوشي را به غير نسپارم چون ضمانت آن از بين مي رود. آفرین به اين خدمات.![]()
چهارشنبه 1384/06/09
تعطیلات تابستانی
دوستان عزيز، اول بگم به دليل اينكه از پنجشنبه به مدت يك هفته در سفر هستم، يكروز زودتر مطلبم رو گذاشتم، اگه خدا بخواد پنجشنبه بعدي باز هم اينجا هستم.
در محل كار كلاسي برگزار شده كه سه سال قبل هم در همين دوره شركت كرده بودم، به همين دليل از شركت مجدد در كلاس انصراف دادم، با اين وجود علاقه مند به مرور مطالب آن بودم.
بجز من، همكار ديگري از هم گروهي ها در كلاس شركت نكرده بوديم، اين همكار ، آقايي شوخ طبع و خوش اخلاقه كه اين اخلاقش حتي به بچه هاش هم رسيده، به قول خودش پسرش گاهي از شدت خنده، به پشت روي زمين مي افته و غش مي كنه. بله، اين همكارمون به من گفت: خانم عاطي من مي خوام در كلاس شركت كنم، شما چي؟، من هم نظرم رو دادم، حدود يكربع از جلسه اول كلاس مي گذشت، تصميم گرفتيم كه هر دو در كلاس شركت كنيم، استاد هم، از همكاران خانم هستند با خصوصيتي منحصر به فرد و اگر لازم باشه هر چه كه نبايد در كلام نثار دوستان مي كنند، به در كلاس رسيديم، همكارم اشاره كرد كه در بزنم، گفتم من از اين استاد مي ترسم، شما برو جلو، گفت، نه خواهش مي كنم، شما اول بريد من پشت سرتون ميام، من هم در كلاس رو زدم و باز كردم و در حالي كه به استاد نگاه مي كردم متوجه شدم كه از اين آقاي همكار اثري نيست، تازه دستگيرم شد كه چه خبره، راه برگشت هم برام باقي نمونده بود، اما دلم مي خواست برگردم و اگر مي شد مشت جانانه اي نثار اين آقاي خوش خنده مي كردم.![]()
پنجشنبه 1384/06/03
هدیه خَرون
تصميم گرفتيم با دو تا از دوستا بريم سينما، فيلم بيد مجنون، از طرفي هم يكي از اونا تولدشه و من و دوستم ماموريت پيدا كرديم كه به نمايندگي از پنج نفر هديه اي براش تهيه كنيم، طبق برنامه، قرار بود نفري كه تولدشه بعد از سينما برگرده خونه و ما به گشت و گذار و خريدمون بپردازيم، خلاصه جاتون خالي رفتيم سينما، سه قوطي نوشابه هم گرفته بوديم و مثل بچه هايي كه تحمل زل زدن به خوراكي رو ندارن همون اوايل تبليغات و قبل از شروع فيلم سر كشيديم، البته دلمون خوش بود كه شكلاتها هنوز سر جاشه، قوطي نوشابه رو دستم مونده بود و دلم مي خواست يه جورايي ازش خلاص شم، فكري به ذهنم رسيد و گذاشتمش زير صندلي پشت پاهام، دوستم پرسيد چكار كردي نوشابتو، قوطي اون رو هم گرفتم و گذاشتم كنار قبلي، مدتي گذشت و فيلم به جاهاي حساسش رسيده بود، يهو ديدم صداي قوطي ها بلند شد
، تازه يادم اومد بخاطر هيجاني كه داشتم محكم پاهامو به عقب برده بودم، يكيشون به طرف صندلي جلويي قدم زنون داشت مي رفت كه گرفتمش، اما اون يكي از كجا سر در آورد، خدا مي دونه
.
بعد از فيلم سه نفري بيرون آمديم، خانم تولد يافته، تازه خيال خريد به سرش زده بود، روسري هاي دست فروشها رو زير و رو مي كرد و يكي يكي امتحان مي كرد و از ما نظر مي پرسيد
، با اون يكي دوستم نگاه معني داري بهم انداختيم، انگار اصلا يادش رفته بود كه قرار بوده بره، بعدش هم گفت بچه ها بيايد تا يه مسيري با شما ميام، ازش پرسيدم مگه نمي خواستي بري
؟، گفت نه كمي پياده روي كنيم بعدش ماشين مي گيرم، به هر حال با هر ترفندي بود راهيش كرديم و تمام مسير رو برگشتيم تا به كار اصلي برسيم.![]()

