پنجشنبه 1384/05/27
عروسي بُرون
وقتي كه قراره عروسيي برپا بشه مدعوين حداقل از يك ماه قبل در تدارك ملزومات اون قرار مي گيرن، از لباس گرفته تا كفش و جوراب و كيف و ...، شايد چند روزي عملا وقت خود رو صرف اين كار كنن و تقريبا به اندازه يك ماه يا بيشتر فكرشون مشغول اين مسئله باشه، آخر سر هم مي بيني بيشتر كارها از روي اجبار و در دقايق پنالتي انجام مي پذيره، چه بسا حتي ديدم كفش مهموني ساعتي بعد از شروع اون به دست صاحبش رسيده.
، از جمله اقدامات به موقعی که من داشتم مبادرت به همین عمل جراحی بود که می تونم از فوایدش بعد از اجرای عروسی بهره ببرم
، چون کشیدن بخیه ها بعد از عروسیه
.
خدا قسمتتون كنه اگر عروس يا داماد نشديد حتما به اين مرحله هم برسيد، اونم از نوع خوبش نصيبتون بشه، و اگر هم شديد براي فرزندانتون و كلا هميشه به عروسي و عروسي رفتن باشيد، من هم راهي شركت در عروسي هستم، عروس خانم از اقوام و آقا داماد همكارم هستن، و باعث و باني اين امر خير، همينطور كه مشخصه عاطي خانم گل گلاب بوده
، خدا رو شكر فعلا كه دارن ما رو دعا مي كنن، اميدوارم تا آخرش هم به همين روال پيش بره.
دست زدن به اين امر خطير، منظورم معرفي براي ازدواجه، جدا مي تونه مشكل ساز باشه، اما به هر حال مسئوليت رو به گردن تصميم گيرندگان بايد انداخت و تنها در حد يك معرف براي شروع آشنايي عمل نمود.
يكي از دوستانم از خانمهايي در اصفهان صحبت مي كرد كه كارشون تحقيق در مورد افراديه كه خواهان ازدواج دائم هستند، اين خانمها به منزل اونها مي رن و در مورد دختر خانم يا آقا پسر و وضع موجود زندگي و خانوادگي اونها و خواسته هاشون بررسي مي كنن و متناسب با اون اقدام به معرفي افراد مي كنند.![]()
مطلبي هم در همين زمينه از مصاحبه با مدير يكي از اين موسسات هست كه خوندن اون خالي از لطف نيست.
پنجشنبه 1384/05/20
ابتکار عمل
ديروز كه براي نهار رفتم نهار خوري، ديدم از روزاي ديگه به نظر شلوغتر مياد، البته حقيقتش رو بخوايد هميشه ساعت نهار خانمها از آقايون شلوغتره، يعني همهمه و سر و صداش بيشتره، هر قدر هم خانم مارپل بازي در آوردم تا حالا دستگيرم نشده موضوع چيه، اما به نظر ميرسه معمولا آقايون يكباره غذاشون رو صرف ميكنن و كمتر به اطراف توجه دارن و ترجيح ميدن صحبت نكنن، برعكس خانمها وقتي دور هم جمع هستند و مشغول نهار، سفره دلشون هم همونجا باز ميشه
.
با دوستانم رفتيم سر يكي از ميزها نشستيم، يكي از همكارا سينيي رو روي ميز گذاشت كه پر از شامي بود و سيني بعدي پيراشكي، اين غذاها رو خانمي در منزل خودش پخته بود و براي جلب مشتري طبق قرار قبلي با يكسري از همكارا سه نمونه از كارهاش رو فرستاده بود تا بعد از چشيدن غذا نظرشون رو براي سفارشهاي منزل و يا مهموني هايي كه برگزار ميكنن بدن.
نشسته بوديم و مشغول صرف غذاي خودمون بوديم، از طرفي هم سيني بود كه دست به دست ميشد و دور ميگشت، خلاصه ما هم براي اينكه مشتري بشيم قاچاقي ناخنك ميزديم، هر دو خوشمزه بودن، بعدش نوبت به كوفته رسيد، به كوفته ها هم افتخار داديم و حتي آبش رو تا ته توي ظرف غذامون خالي كرديم
. جاتون خالي ناخواسته چهار نوع غذا نصيبمون شد، اما فكر كنم هر كس از نزديك نهارخوري رد شده بود اونجا رو با بازار شام اشتباه ميگرفت
.
اين خانم هنرمند علاوه بر آشپزي در تهيه انواع سبزي هاي بسته بندي شده هم يد طولايي دارند و در يك كلام حلال مشكلات خانمهاي كارمند محسوب ميشن
.
پاورقي:
- از تمام دوستاني كه ابراز محبت داشتند ممنونم، به دكتر كه مراجعه كردم ازم خواست تا دو هفته ديگر هم بخيه ها رو تحمل كنم تا نتيجه عمل بهتر بشه، گرچه سخته اما انگار دارم عادت ميكنم.
- گفتگويي اخيرا با مريم حيدر زاده انجام شده كه متن اون رو به صورت فايل وُرد اینجا گذاشتم. به اميد موفقيتهاي روز افزون مريم.
پنجشنبه 1384/05/13
هزارپا!
مدتي بود كه به سرم افتاد از اصل بكشم و خوشگلم كن پيروي كنم و يكي از يادگاريهايي رو كه دكتري برام گذاشته بود، بردارم، آخه اين يكي نوبره و ببشتر از بقيه جلو روم چشمك مي زنه. با دكتر جراح پلاستيك صحبت كردم و بهم گفت كار مشكلي نيست، اما كاملا جاي بخيه روي آرنجت نميره، سه شنبه عصر وقت گرفتم و رفتم، توي مطب، روي تخت اطاق عمل دراز كشيدم ودستيار دكتر اومد آمادم كرد، يه چيزي مثل سر گيره لباس هم زد سر انگشتم تانبضم رو كنترل كنن، چند ثانيه اي نگذشته بود كه صداي بيپ بيپ اون تبديل به بوق ممتد شد، عين تو فيلما كه وقتي مريض تموم ميكنه و ديگه قلبش نميزنه و ...، هنوز دكتر نيومده بود، دور و برم رو نگاه كردم گفتم الانه كه ديگه چيزي شبيه خودم، روحم...، رو كنارم ببينم، خانم دستياره با آرامش در حالي كه لبخند مي زد گفت، چي شد؟!، يه چند تا نفس عميق بكش ببينم، يهو بعدش صدا درست شد و به حالت عادي برگشت.
دكتر اومد و كمي سربه سرم گذاشت، عمل رو شروع كرده بود، چيزي نمي تونستم ببينم، خواستم بپرسم دكتر، حالا پلاستيك ميچسبوني روش؟، يهو اون شروع كرد و گفت، عاطي خانم، اين هزار پاي روي دستت، جاي پاهاش مي مونه ها!، گفتم دكتر اشكال نداره، خودش بره، با پاهاش هم زيستي مسالمت آميز ميكنيم
.
پرسيدم دكتر رانندگي ميتونم بكنم؟، گفت اِ..، پايه يك؟!، گفتم نه كاميون كه، گفت دنده اتوماتيكه؟، گفتم نه، گفت پس از خونه بزار تو دنده يك و تا آخر همينجوري برو.
اومدم سرم رو بلند كنم يه نگاه بندازم، اما جرات نداشتم، گفت عاطي زياد شلوغ نكن، گفتم چشم. اما فضولي امونم نميداد، سرم رو كمي جابجا كردم و از توي شيشه چراغ عمل بالا سرم يه نگاه انداختم، يه چيزايي ديدم، اما ديدم نگاه نكنم بهتره
. تو اين موقعيت گوشمم به خارش افتاده بود، گفتم تو ديگه خودتو لوس نكن كه الان وقتش نيست.
در حال حاضر حالم نسبتا خوبه، اما دستم رو نبايد زياد حركت بدم، الانم با يك دست تايپ ميكنم، هفته آينده قراره بخيه ها رو باز كنن، اما تا سه هفته بايد رعايت كنم، اگه براتون كامنت نذاشتم معذرت مي خوام اما به وبلاگ همتون سر مي زنم
.
پاورقي:
اين روزا يه رمان خوندم به نام "گندم" نوشته "م.مودب پور"، رمان جالبي بود، چند جمله شو براتون مينويسم:
- زندگي دزدي نيست كه ازش شرم داشته باشيم! دوست داشتنم دزدي نيست كه ازش خجالت بكشيم! اگرم به كسي گفتيم كه دوستش داريم، دزدي نكرديم كه جرات نكنيم بعدش سرمونو بلند كنيم!
- آدميزاد زندس كه حرف بزنه ديگه! اگه قرار بود آدما حرف نزنن كه خدا لال ميآفريدشون!
شنبه 1384/05/08
نوعي ديگر
سلام بر دوستان عزيز
كمي دير كردم ببينم كسي برام نگران ميشه يا نه، ترسيدم برين حلوا درست كنيد، زودتر دست به كار شدم
. ممنون از همتون. معلومه كه دوستاي خوبي دارم و از اين بابت خيلي خوشحالم
.
جاتون سبز، به قول معروف طلبيد و سفر ناخواندهاي پيش آمد و با قطار راهي زنجان شديم، خواستم ببينم روز زن در زنجان بودن چه مزه اي داره
، مغازه ها كه كلي شلوغ بود، تقريبا ويترين طلا فروشي ها جاي خالي نمونده بود كه به راحتي بشه سرك كشيد، چه برسه به خريد كردن. درسته دير شده اما به هر حال به شمايي كه يا خانم هستيد يا با خانمها سر و كار داريد، روز زن رو تبريك ميگم
.
توي قطار، زوج جواني همسفر ما بودند و دختري سفيد رو با چشماني آبي حدود شش ماهه داشتند كه دل هر بيننده اي رو با نگاه اول ميبرد، مخصوصا وقتي با نگاه فضولش در حالي كه زبونش بيرون آمده بود و آب دهنش آويزون ميشد، به مسافرا زل ميزد
.
مادر بچه براي دقايقي اون رو كه خواب بود به پدرش سپرد و از جاش بلند شد، پدر كه مشخص بود مطلقا اصول بچه داري رو بلد نيست، اين طفل معصوم رو اينقدر چپ و راست كرد كه بچه بيدار شد، به هر دردسري بود دوباره بچه رو روي دستانش نگه داشت و بچه دوباره به خواب رفت، باور كنيد اصلا نميخواستم اينقدر رفتارش رو زير نظر بگيرم، اما ناخودآگاه توجهم جلب ميشد، بچه كمي آروم گرفته بود و داشتم نفس راحتي ميكشيدم كه ديدم پدر، خودكار بيكي رو از جيبش در آورد، حدس ميزنيد حركت بعديش چي بود؟، شايد ميخواست خاطرات سفرش رو بنويسه، امااا، مغز خودكار رو بيرون كشيد و در يك عمليات متحورانه ، با ته خودكار افتاد به جون سوراخ بيني اون فرشته كوچولو، بيچاره بچه، همش توي خواب دست و پا ميزد، فقط خدا رحم كرد و مادرش رسيد وگرنه بجاي اينكه راه نفس بچه بهتر باز بشه، ممكن بود ....
، بگذريم، بنده خدا اصول كودكياري رو كه نخونده بوده.
توي اين سه روز تونستم به خيلي كارها برسم، كارهايي كه براي انجام هر كدومشون توي تهران بايد حداقل يك روز وقت صرف كرد، با وجود احساس خستگي، باز هم فرصت و نيروي شروع فعاليتي ديگر رو در خودم ميديدم. ايجاد تنوع در روال كارهاي روزمره، حتي به مدت يك روز، گرچه ممكنه خستگي رو به تن بزاره، اما همون خستگي هم خود، از نوعي ديگر و شيرينه
.
