پنجشنبه 1384/04/30
حرفهاي خودموني
برداشت اول:
پسري از آشنايان كه حدود بيست سال داره تعريف ميكرد كه با چند تا از دوستانش توي تاكسي داشتن ميرفتن، يهو يكي از دوستانش به تاكسي ميگه فورا نگه داره و هراسان از تاكسي پياده ميشه، به تبع اون بقيه هم براي همراهي دوستشون پياده ميشن، پسر به طرف دختر و پسري ميره كه تو پياده رو با هم راه ميرفتن، در حالي كه برافروخته شده بود از دختر ميپرسه كه تو اينجا چكار ميكني؟، دختر كه خواهر بزرگتر اون بوده وقتي اوضاع رو اينطوري ميبينه ميگه به تو چه ربطي داره؟!، و برادر يه سيلي به خواهرش ميزنه و بعد از اون شروع به تهديد دوست خواهر ميكنه، كساني كه شاهد قضيه بودن احساس شرمندگي ميكنن، و دوست خواهر هم فرار ميكنه.![]()
دختري با پسري راه ميرفته، خواهري مورد هتك حرمت برادري قرار ميگيره، برادر بايستي غيرتي از خود نشون ميداده، خصوصا جلوي دوستانش، به هر حال شايد هم صلاح خواهر رو ميخواسته البته اگر نسبت به دوست خواهرش شناخت كافي داشت، اگر خواهر، برادرش رو با دختري ببينه نبايد متقابلا چنين برخوردي كنه، چه بسا شايد پسر نه به صورت لفظي اما قلبا مورد تشويق والدينش هم قرار بگيره!!، برادر ممكنه نگران آبروي خود و خانواده باشه، چرا كه وقتي خواهرش در ملا عام با پسري ديده بشه مايه شرمندگيه. اين موضوع توجيههاي فراواني ميتونه داشته باشه كه مطرح كردن اون از حوصله خارجه.
برداشت دوم:
دختر خانم محترمي از همكاران، هر روز به بهانه هاي مختلف سر صحبت رو با آقا پسر همكار باز ميكنه، جايي كه من نشستم به اين صحنه كه روزانه تكرار ميشه تسلط ويژه داره، مثل لژ مخصوص تاتر، ميتونم اون چيزي رو كه توي قلب دختر ميگذره، واضح از نگاهش بخونم، شاهد بودن بر اين تلاش فكرم رو مشغول ميكنه، كاش ميشد دختر بگه من دوستتون دارم، شما هم چنين احساسي داريد؟، كاش پسر ميگفت من تنها به عنوان يك همكار از هم صحبتي با شما خوشحالم، كاش ميشد تفاوتهاي روحي جنس مقابل رو بخاطر طبيعت متفاوتش بفهميم و درك كنيم، و خيلي كاش هاي ديگه...![]()
پيوست:
يكي از دوستان كه دختر پنج سالهاي داره ميگفت دخترش ازش پرسيده: مامان، وقتي اولين بار بابا شما رو ديد از چشاش قلب زد بيرون؟!!!!![]()
پنجشنبه 1384/04/23
برخورد از نوع نزديك
با عرض معذرت از اينكه پست اين هفته طولاني شده، دلم نيومد جزئيات رو ننويسم، و اما ماجراي این بار:
هفته پيش از اداره اومدم بيرون، تا فاصله اي كه به ماشين برسم گرماي آفتاب رو روي صورتم حس ميكردم، ياد صحبتهاي مادرم افتادم كه ميگفت، عاطي تو اصلا آفتاب نميخوري، تو دلم گفتم درسته اما ترجيح ميدم راشيتيسم و هر چي ايسمه بگيرم اما زير اين آفتاب نمونم
.
خلاصه سوار ماشين شدم و تازه زاه افتاده بودم كه ديدم يه سمند از فرعي داره مياد بيرون، سرعتش نسبتا كم بود و من هم به راه خودم ادامه دادم، اما با كمال تعجب ديدم انگار اصلا منو نميبينه، نگاهي به راننده انداختم ديدم يه آقاست كه با موبايلش صحبت ميكنه و توجهش به سمت ديگر خيابونه، براي اينكه حواسش رو به اين طرف جلب كنم شروع كردم به بوق زدن و كمي هم به طرف ديگر خيابون متمايل شدم اما فايده اي نداشت، خيلي راحت و با آرامش اومد تو در ماشين و ميشه گفت ماشين من ايشون رو نگه داشت، اينجا بود كه سرش رو برگردوند، صداش هنوز تو گوشمه، همه اين ماجرا شايد در عرض يك تا دو ثانيه اتفاق افتاد.![]()
دستم روي بوق مونده بود و باورم نميشد اينقدر بيخودي همچين تصادفي برام پيش اومده باشه، جرات پايين اومدن نداشتم، چند نفر رو ديدم كه دارن ميان به اين سمت، خود آقاي دسته گل به آب بده هم پياده شد، آقاي سرايدار ساختمون كناري محل كارم، كه سلام عليك داريم و معمولا ماشين رو جلوي ساختمون اونها پارك ميكنم اومد جلو و براي دلداري گفت: "دردسرهاي موبايله ديگه" ، تازه كمي حالم جا اومد و از ماشين بيرون آمدم، دورش زدم تا ببينم چي شده، دلم نمي آمد نگاه كنم، اما خوب، با اون صدايي كه شنيده بودم انتظار بدتري داشتم. خوشبختانه تنها در و گلگير تا حدي جا خورده بود و رنگش هم سر جاش بود.
راننده گفت خانم ببخشيد، اينقدر كفري شده بودم كه حتي توي صورتش رو هم نگاه نكردم
. ديدم ترافيك سنگيني پشت سرم راه افتاده، هر دو نشستيم و ماشين ها رو كشيديم كنار. موبايل آقاهه هي زنگ ميخورد، ظاهرش نشون ميداد از اوناييه كه بيشتر اتلاف وقتش تو اين گرما اذيتش ميكنه تا تصادف، ماشينشم چيزي نشده بود، يه ذره رنگ ماشين من مونده بود روي سپرش.
اومد جلو و گفت: "چكار كنيم خانم، زنگ بزنيم پليس بياد يا يه مبلغي بدم راضي بشيد؟، علافي داره ها...".![]()
من تا حالا تصادف نكرده بودم، نميدونستم چكار كنم، تو برآورد هزينه خسارت هم اصلا سررشته اي ندارم، يه زنگ به خونه زدم تا با پدرم مشورت كنم، ايشونم تو اين موقعيت گير داده بود و نظر كارشناسي ميداد كه ميتونستي ردش كني و جلوي تصادف رو بگيري... ، خلاصه رفتم از آقاي دسته گل پرسيدم چقدر ميدي؟، گفت اي 15 تومني حداكثر بيشتر نيست، نسبت به تيپ و ... كه زده بود به نظر ميومد 15 تومن پول خورده تو جيبش باشه، حالا به ما رسيده بود اينطوري ميگفت، منم كه ديدم اينطوره گفتم نه، واستيم پليس بياد.![]()
بيشتر از نيم ساعت تو آفتاب سولاريس شديم، تو دلم گفتم مامان جان اينم آفتاب تابان، دسته گل رفته بود يه بطري آب معدني گرفته بود، نصفش رو خورده بود، اومد جلو بهم گفت آب ميخواي؟، تو دلم گفتم عمرا !!!، اونم دهني اين كه با عرق صورتش هم قاطي شده.![]()
اون سرايدار محترم جوون و خوش تيپ تنها ياور من در اين صحراي محشر بود، هر جور كمك و راهنمايي از دستش بر ميومد بهم كرد، ازم خواست شماره ماشينشو بردارم تا نكنه فرار كنه و يه جاي سايه برام جور كرد و ...، تا بالاخره بنز الگانس رسيد، رفتيم جلو، پرسيد پرايد و سمند؟، بله جناب سروان ما هستيم.
دسته گل پريد جلو و قبل از اينكه من حرفي بزنم گفت من از فرعي اومدم بيرون و زدم به پرايد، افسر يه سري تكون داد و پرسيد حالا چكار ميخوايد بكنيد؟، يه علامت سوال بزرگ رو سرم سبز شد، من منتظر بودم ايشون بگه چه كنم، اما برعكس شد.![]()
دسته گل براي خود شيريني گفت: "من به اين خانم ميگم مبلغ رو نقدي پرداخت ميكنم اما ايشون قبول نميكنن!!"، خيلي كفري شده بودم، رو به افسر كردم و گفتم: "شما اگه ميشه لطف كنيد پياده شيد و يه نگاه به ماشين بندازيد"، بالاخره لطفشون شامل حال من هم شد.
در و گلگير جا خورده ماشين رو نشون دادم. دسته گل شيرين عسل گفت: " البته اين گلگير رو من نزدم، حتما قبلا خودشون جايي زدن .."
، نميدونيد چه حالي شدم، دلم ميخواست هر چي لايقشه بهش بگم، در حالي كه عصباني شده بودم گفتم: "اين چه حرفيه، من اصلا تا حالا با اين ماشين تصادف نكردم"، وقتي ديد خيلي بي ربط حرف زده ديگه ادامه نداد.
افسر برگشت تو ماشين نشست، گفت يه سي تومني خسارت ديده، ديگه با خودتونه چه تصميمي داريد؟، من يه نگاه به تنها حامي انداختم، دسته گل دوباره بدجنسيش گل كرد و در حالي كه نگاهش رو به افسر بود شروع كرد به رجز خووني: " خانم مامور قانون داره ميگه سي تومن، شما حرف ايشون رو قبول نداري؟، اصلا اين آقا (منظورش تنها حامي بود) وكيل شمان؟!!!"، ديدم داره خيلي جو سازي ميكنه، بلند گفتم : "بـــــــــلـــــه"، خلاصه نه گلي چيديم، نه گلاب آورديم، بله رو الكي الكي گفتيم. خودمم خندم گرفته بود.![]()
![]()
افسر كارشناس، گواهينامه دسته گل رو خواست، يه برگه هم از توي دفترچه اي كند و گواهينامه رو گذاشت روي كاغذ و شروع كرد به خط كشي، تا اون موقع به فكرم نرسيده بود كه اين گواهينامه عجب كارآيي داره و من نميدونستم، در حالي كه داشت خط خطي ميكرد گفت خانم علافي داره ها...، از اون اوضاع خسته شده بودم، ديگه كوتاه آمدم و گفتم چشم، دسته گل هم يه دسته صد هزاري بيرون آورد و سي تومن جدا كرد، تير آخر رو رها كرد و گفت: "باقيش رو هم بديد صندوق صدقاتي، فقيري..." ، حرفهاش روحا خيلي آزار دهنده بود، گفتم آقا شما شماره بديد من باقيش رو اگه موند براتون ميفرستم، جالب اينجا بود كه شماره هم داد، ميبينيد چه زرنگم؟، جلوي مامور قانون شماره هم ميگيرم.![]()
![]()
پنجشنبه 1384/04/16
جوجه اردک
يادمه قبلنا خصوصا تو دوران نوجواني موقعي كه محصل دبيرستاني بوديم به هر چيزي حتي به قول معروف به درز ديوار خندمون ميگرفت. يكي از دوستان صميميم كه بغل دستم مينشست خيلي خوش خنده بود و كافي بود با يك اشاره كوچيك صداي قهقه شو در آورد، منم گاهي كم بدجنسي نميكردم
و خصوصا سر كلاس دبيرهايي كه جدي هم بودن با يه اشاره چشم يا پروندن يه كلمه اين دوست نازنين رو به خنده مي انداختم و خودم زيرزيركي لذت ميبردم
، اما اون بنده خدا مورد غضب دبيرمون قرار ميگرفت
.
هفته پيش جاتون خالي با يكي از دوستام رفتيم نمايشگاه الكامپ، روي هم رفته بد نيود، شركتهاي زيادي غرفه داشتن و نمونه هايي از كارهاشون رو اجمالا عرضه كرده بودن، تو مسير برگشت تاكسي خطي سوار شديم و به پيشنهاد دوستم جلو نشستيم، چون صندلي جلو يكسره بود و ما دوتا هم نه كه باربي هستيم
، به راحتي جا ميشديم. در فاصله اي كه آقاي راننده مشغول جمع كردن مسافرا بود چشمم به جوجه اردك اسباب بازي كوچولويي افتاد كه به آينه آويزون كرده بود
، بي اختيار به طرفش دست بردم، همون حس نوجووني به سراغم اومده بود
، كمي كه براندازش كردم ديدم يكي از بالهاش به نظر مياد كه حركت ميكنه، آروم فشارش دادم كه يهو شروع كرد به كواك كواك كردن
، دوستم با تعجب به من نگاهي انداخت و هر دو زديم زير خنده
، ما ميخنديديم و اردك هم با ما همراهي ميكرد، اصلا آروم نميشد، گفتم الانه كه راننده بياد و يه چيزي بهمون بگه كه خوشبختانه صداش قطع شد، اما انگار تازه شيطونيهاي ما گل كرده بود
، گفت عاطي يك بار ديگه، جالب بود
، گفتم اين دفعه نوبت تو ديگه، راهش رو يادش دادم و يك بار ديگه صداش در اومد، اين دفعه بلندتر ميخنديديم، در همين اثنا يه آقا اومد پشت سرمون نشست و ما كمي آرومتر شديم اما اردك كوچولو همچنان ميخوند، آقاهه با موبايلش صحبت ميكرد و داشت ميگفت، آره من الان بيمارستانم...
، منم تو دلم گفتم، بله انگار اينجا بخش كودكانه، خلاصه فكر نكنم با اون سر و صدا طرفش حرفش رو باور كرده بود
.
دوباره كه اردك ساكت شد، دوستم گفت، عاطي حالا نوبت تو، اومدم كه دستم رو به طرف اردك ببرم، آقاي مسافر كه همچنان در حال صحبت بود و از دست ما حرصي شده بود با لحن تنبيه دو تا دختر بچه فضول آروم گفت: "جيززززه"![]()
ما هم كه منتظر بهومه براي خنديدن بوديم بازم بيشتر خندمون گرفت و خاطره روزهاي خوش دبيرستان برام زنده شد
، اگه آقاي راننده خبر داشت، بايد هزينه باطري اردك رو هم باهامون حساب ميكرد.
پنجشنبه 1384/04/09
آخه من چكاره بيدم؟!
چند روز پيشا پشت ميز كارم كه نشسته بودم ديدم يكي از خانمهاي همكار كه تو قسمت مالي كار ميكنه اومد پيشم، سلام و عليك كه ميكرديم احساس كردم صداش كمي ميلرزه و از توي چهرش ميشد نگراني رو خوند، تنها حدسي كه ميشد زد اين بود كه اتفاقي افتاده كه به من مربوط ميشه، اما چي، خدا ميدونست.![]()
كاغذ تا شدهاي دستش بود، اونو جلوي من باز كرد و آروم گفت: عاطي خانم اين فتوكپي چكي هست كه به من داده بودي براي ضمانت وامي كه گرفتي
، درحاليكه چشمم به فتوكپي خيره مونده بود ادامه داد: من گمش كردم!، از صبح دارم ميگرد اما نيست، به رئيسمم هم نگفتم، ديدم چون تو آشنايي گفتم بيام به خودت بگم
، زود زنگ بزن بانك بگو جلوشو بگيرن.
من تا اين زمان خوشبختانه با دردسرهاي چك و چك كشيدن برخورد نكرده بودم، پرسيدم: چي بايد به بانك بگم؟، در حالي كه گيج شده بودم گوشي تلفن رو داد دستم و خودش شروع كرد به گرفتن شماره. بعد از پرس و جو نتيجه به اينجا كشيد كه بايد به بانك مراجعه كنم، فرمي رو پر كنم كه در اون اعلام كنم چكم گم شده و اون فرم رو براي تاييد به دادسرا ببرم. خلاصه با شنيدن اين قضايا بيشتر وحشت برم داشت
، البته بگم چك من در وجه محل كارم و بدون تاريخ كشيده شده بود، اما براي اطمينان لازم بود كه اين مراحل طي بشه.
وقتي رفتم بانك و قضيه رو تعريف كردم، يكي از كارمندا بهم گفت: خوب ميگفتي اصلا به من ربطي نداره، خودتون گمش كردين و مسئول خودتونين، خلاصه مدتي هم ايشون رو متقاعد كردم كه من در نهايت هم بايد خواهش همكارم رو قبول ميكردم و هم اينكه اگر مشكلي پيش بياد گريبانگير خودم ميشه، بالاخره ايشون هم راضي شد و فرم درخواست رو تاييد كرد، اما تاكيد كرد كه تنها يك هفته جلوي چك از طرف بانك گرفته ميشه و براي جلوگيري از وصول اون بايد به دادسرا مراجعه كنم
.
فرداي اون روز با آقاي پدر به محلي كه آدرس داده بودن مراجعه كردم، اما بايد به مكان ديگري مراجعه ميكردم، حالا درنظر بگيريد وقتي مرخصي براي ساعت مشخصي بگيري، وقت يك نفر ديگر رو هم گرفته باشي و توي گرما دردسر پيدا كردن جاي پارك هم كشيده باشيد، موبايلتو دم در ازت بگيرن و بعد به شما بگن برو جاي ديگه كه اونجا خيلي نزديك هم نباشه، اونم براي مشكلي كه خودت درش هيچ نقشي نداشتي، چه حالي پيدا ميكني
.
خلاصه دردسرتون ندم، دادسرا رو هم زيارت كردم، بازپرس و اين جور قضايا و در نهايت كاغذي به قول خودشون مهر و موم شده با يك تكه كوچك چسب نواري ، بعد از دو ساعت به دستم دادن تا ببرم بانك، جالب اينجاس كه محتواي كاغذ اين بود: خانم عاطي ... فرزند ..... اعلام نموده كه چك ... را گم كرده، اين گواهي بنا به درخواست ايشان صادر گرديده و ارزش قانوني ديگري ندارد
.
پنجشنبه 1384/04/02
حالا بيا و درستش كن
از اونجايي كه من با بچه ها زياد جور ميشم و سر به سرشون ميزارم، بيشتر با من احساس خودموني بودن ميكنن و يه جورايي فكر ميكن كه همسن و هم بازيشونم، اينه كه گاهي با سوال جوابهايي از طرف اونها مواجه ميشم كه به قول معروف توش ميمونم.
يه روز يكي از دخترهاي فاميل كه هشت سال بيشتر نداره حين صحبتها ازم پرسيد: عاطي، تو زير ابرو برداشتي؟![]()
من در حالي كه غافلگير شده بودم تنها چيزي كه اون لحظه به نظرم رسيد مقايسه اي بود كه اون رو از اشتباه در بياره، بهش گفتم: خوب ميدوني، من از خاله پاني هم بزرگترم. توضيح اينكه ايشون يه پسر داره كه مدرسه ميره.
بنده خدا چشماش نشون ميداد كه باورش نشده
، از طرفي منم ته دلم خوشحال بودم كه عجب جوون به نظر ميام. ![]()
اما خوب از اونجايي كه بچه ها ذهن پرسشگري دارن به اين حد بسنده نكرد و ادامه داد: پس چرا ازدواج نكردي؟، منم گفتم: خوب، نشد .
نشد يا نخواستي؟، مونده بودم اين يه وجب بچه اين افكار رو از كجا مياره؟، اي بابا چطور تمومش كنم، با لحني جدي گفتم نشد ديگه.
بعدش آروم گفت: اما تو پس بايد بچه داشته باشي
، اينجا بود كه ديگه مونده بودم چي بگم، گفتم هر چه بادا باد و ادامه دادم: بچه جون، كسي تا ازدواج نكنه، بچه دار نميشه.
فقط خدا خدا ميكردم كه نپرسه چرا
، چون ديگه جوابي براش نداشتم، خوشبختانه در اين اثنا مادرش كارش داشت، صداش كرد و اونم كوتاه آمد، منم نفس راحتي كشيدم.![]()

