پنجشنبه 1384/03/26
واکسن
چهارشنبه اين هفته قرار بود در محل كار براي متقاضيان، واكسن هپاتيت ب تزريق بشه، اين واكسن براي مصونيت از ابتلا به بيماري هپاتيت ب هست كه ده سال اثرش ميمونه، تزريق اون در سه نوبت به فاصله يك و شش ماه صورت ميگيره و اين نوبتها و فاصله زماني اون بايد رعايت بشه تا مصونيت حاصل بشه. ميگفتن بهتره همه اعضاء خانواده به دليل اينكه با هم تماس بيشتري دارن تزريق داشته باشن، اما اگر هم نشد مشكلي نداره. جالب اينجاس كه الان مامان منو غيرمستقيم قرنطينه كرده
، البته به روي خودش نمياره، اما ميدونم دليلش چيه
.
وقتي زمانش رسيد، از بلندگو اعلام كردن و رفتيم و تو نمازخونه جمع شديم. چيزي كه برام جالب بود مواجهه با چهره نگران بعضي همكارا بود، خوب من بيشتر اونها رو در حالت عادي ديدم، مثلا وقتي آماده ميشدم برم نمازخونه ديدم يكي از آقايون كه خودش دو تا پسر شيطون هم داره و با هم يكجا كار ميكنيم نشسته و خودش رو مشغول كار نشون ميده، ازش پرسيدم شما نمياين؟، گفت چرا، گفتم شلوغ ميشه ها، گفت، آره، راستش فعلا كمي شك دارم
. منم گفتم باشه و رفتم.
مدتي كه منتظر تزريق بودم، عكس العمل بقيه برام خيلي جالب بود، و جالبتر از اون اعتراف به ترس از واكسن زدن و يا حتي ديدن خون، خصوصا توسط يكي از آقايون همكار بود كه قوي هيكل هم هست، زير لب تكرار كردم: فلفل نبين چه ريزه ...،
البته اعتراف ميكنم اولش نگراني نداشتم، اما وقتي چشمم به اونها افتاد، خصوصا وقتي ديدم موقع تزريق سوزن رو تا ته فرو ميكرد
، خواستم همراهي كرده باشم و ناخودآگاه كمي ترس برم داشت، خودمم باورم نميشد اما ديدم دستام يخ زده. اينم از حس انسان دوستي ناشي ميشه ديگه.![]()
فعلا مرحله اولش به خير گذشت، تا مرحله بعدي در ماه آينده هم خدا بزرگه.
پاورقي:
همونطور كه همه ميدونيم نازك نارنجي به كسي ميگن كه خيلي حساس و زود رنجه
، جالب اينجاس بدونين كه ميگن توي شمال ميوه نارنج با پوست بسيار نازكي بعمل مياد كه بهش نازك نارنجي ميگن، اين نوع نارنج تا از روي درخت به زمين ميخوره پوستش پاره ميشه و اين اصطلاح هم از اون ميوه و خصوصيتش گرفته شده.
پنجشنبه 1384/03/19
زريوار
ابتدا پيروزي تيم ملي فوتبال ايران رو به همه دوستان تبريك ميگم. من هم اميدوارم كه كشورمون هميشه مايه افتخار باشه.![]()
فرصتي بدست اومد تا همراه خانواده به غرب كشور سفري داشته باشيم، استان كردستان، شهرهاي سنندج و مريوان. آثار باستاني مسجد جامع، عمارت آصف، عمارت خسرو آباد و پارك جنگلي آبيدر و ... در سنندج، قراني خطي به قدمت بيش از هزار سال در روستاي نگل، و نيز درياچه زيباي زريوار در مريوان.
شهر مريوان با مرز فاصله زيادي نداره و همين امر باعث شده كه تا حدي اجناس موجود در اونجا به قيمت پايينتري عرضه بشه، البته توصيه ميكنم سفر به اين شهر رو به قصد سياحت داشته باشيد تا تجارت، شايد بشه گفت همون اجناس رو تو بازار تهران تقريبا به همون قيمتها بتونيد تهيه كنيد، مگر اينكه هدفتون خريد اجناسي باشه كه تو بازار در دسترس نيست![]()
. البته دقت داشته باشيد كه جنسهاي مشابه با ماركهاي مشابه و غلط انداز هم ديده ميشه.
طبيعت محل، كوهستاني و داراي جنگلهاي نسبتا انبوه و سرسبزه كه هرچه به مرز نزديكتر ميشيم سرسبزي اون بيشتر ميشه، هوا معتدل و رطوبت اون از شمال كمتره، اينه كه شرجي به نظر نمياد و مطبوعه، درياچه زريوار با مساحت 9 كيلومتر مربع در سه كيلومتري غرب شهر مريوان واقع شده، آب اون شيرين و از چشمه هاي كف درياچه تامين ميشه. درياچه در زمستان بدليل سرما يخ ميبنده. اطراف اون رو كوههاي سرسبزي گرفته بود و مناظر ديدني زيبايي رو پديد آورده بود، درقسمتهايي از درياچه هم نيزار وجود داشت.
روزي كه ما اونجا بوديم مسافران زيادي در شهر بودن طوري كه موقع نهار بيشتر رستورانها غذاشون تمام شده بود، معلوم بود خود اونها هم آمادگي پذیرش اين تعداد مسافر رو نداشتن. آفتاب هم با قدرت تمام ميتابيد، خوب آخه هم ارتفاع محل بيشتره و به خورشيد نزديكتر، و هم دوده تهران نبود كه جلوش رو بگيره، ساعت دو و نيم بود و همه خسته و گشنه توي ماشين بوديم، يه عالمه هم بوي كباب خورده بوديم
، آقاي ميانسالي به آرامي در خيابان قدم ميزد و از كنار ما رد ميشد كه صداش كرديم، جلو آمد و ازش راهنمايي خواستيم، با خوشرويي و با لهجه شيرينش گفت: سلام، خيلي خوش آمديد، بلي ميتوانم كمكتان كنم، ...، تازه تعارف هم ميكرد كه در خدمت باشيم، همين برخورد ايشون خستگي رو از وجودم بيرون آورد و بعدش هم با صرف نهار گشنگي رو.
پاورقي:
زمان حال یک هدیه است ، پس قدر این هدیه را بدانید.![]()
به یاد داشته باشید زندگی شمارش نفسهای ما نیست،بلکه شمارش لحظاتی است که این نفسها، می سازند.
اين رو هم به ياد امتحانات ببينيد، وقت تمام، ورقه ها بالا!
پنجشنبه 1384/03/12
مهمونی فرحزاد
اين هفته فرصتي دست داد تا با چند تا از همكارا بريم فرحزاد، دوستم ما رو بخاطر عروسيش مهمون كرده بود، شايد باورتون نشه اما بالاخره بعد از بيست سال كش و قوس اين ازدواج هفت خوان رستم رو پشت سر گذاشت و سر گرفت، به قول خودش اگه بخوام ماجراهاي اين مدت رو شرح بدم خودش يك كتاب ميشه. يكي ميگفت، ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه اس، هر وقتم بگيري ميميره!!!.
![]()
تصميم داشتيم فارغ از محيط شهر جايي رو دوستانه كنار هم بشينيم و از لحظات لذت ببريم. دم كارت زني موقع رفتن ديدم نگهبان در حالي كه لبخند موناليزا به لب داره، داشت زيرزيركي تعدادمون رو مي شمرد، معلوم بود خيلي دلش ميخواد بدونه كجا داريم ميريم
. خلاصه، سه تا ماشين خانم راه افتاديم به طرف مقصد. مناظر آلوچه و لواشك هاي قرمز و ... كه داد ميزنه هَپَليه نظر همه رو به خودش جلب ميكرد
. بعد از كمي پياده روي جايي رو انتخاب كرديم . چون وسط هفته بود و وقت ظهر، نسبتا همه جا خلوت به نظر مي آمد، وقتي داخل شديم ديديم كه اينجا شلوغ تره و تقريبا دو سوم تختهاش پر بود، حوضي در وسط محوطه بود كه فواره آب اون اونجا رو دلپذيرتر كرده بود. جاي تقريبا دنجي رو انتخاب كرديم و غذا رو سفارش داديم. يك دست باقلي پلو با ماهيچه و بقيه چلوكباب برگ و مخصوص. تخت بغلي سه تا دختر كه به نظر مي آمد دانشجو باشن در حال كشيدن قليون نشسته بودن، كنارمون هم تابلويي مبني بر اينكه براي خانمها قليون سرو نميشه نصب بود. اغراق نكنم مدتي كه ما اونجا بوديم شش بار زغال جديد براشون آوردن كه فقط دودش نصيب ما شد
. كمي كه گذشت سفره رو انداختن و نون داغ و زيتون پرورده و ماست موسير چكيده و... زينت بخش اون شد و همگي شروع كرديم به مزه مزه كردن، اينقدر خوب بود كه خدا خدا ميكردم فعلا غذا رو نيارن. بعد هم نهار رو نوش جان كرديم. همه چيز خوب بود جز ماهيچه هاي اون بنده خدا كه بوي بدي داشت. موقع جمع كردن غذا اعتراض كرديم و مسئول اونجا با نهايت ادب و احترام پذيرفت بعدش يك بشقاب ماهيچه ديگه آورد و گفت اين يكي رو بچشيد و چايي هم مهمونمون كرد. نميدونم اين چايي به دليل مهمون شدن بيشتر چسبيد يا واقعا خوشمزه بود. آخراش كه داشتيم آماده رفتن ميشديم دوستم در حالي كه چند تا هزاري تو دستش بود آمد و گفت، بچه ها كاسبي كردم
، آقاهه پول باقلي پلو رو با اصرار پس داد. ما چهار ساعت بدون اينكه گذشت زمان رو حس كنيم در كنار هم بوديم و خاطرات دل انگيزي رو براي خود بجا گذاشتيم.![]()
پنجشنبه 1384/03/05
تصمیم گیری
تا بحال شده به شما پيشنهادي بشه و ندونين چه تصميمي بايد بگيرين؟، اين مدت تو محل كار به دليل تغييرات چارتي چند بار جابجايي داشتم، خوشبختانه الان تو قسمتي كار ميكنم كه با همكاران و مديرم راحت هستيم و محيط دوستانه و صميميي داريم. مديرم فرد جا افتاده اي است و به راحتي مسائل رو درك ميكنه و توي تحليل كارها منافع بالادست و پايين دست رو هميشه درنظر ميگيره و يكجانبه قضاوت نميكنه، اين يك وضعيت مطلوب براي هر كس در محيط كارش ميتونه باشه كه انسان رو در بهترين حالت روحي در اون محيط قرار مي ده و معمولا چنين وضعيتي به اين سادگي فراهم نميشه. اونهايي كه در يك گروه كار ميكنن ميدونن كه حتي وجود يك نفر در اون جمع كه با بقيه سازگاري نداره ميتونه روي تمام افراد تاثير منفي داشته باشه
.
تو اين مدت به دليل ماهيت كارم، چند بار معاون قسمت ديگه، مستقيما با مديرم و من تماس داشت، تا اينكه چند روز پيش از مديرمون خواسته بود كه من به معاونت اونها منتقل بشم تا ارتباط كاري ما سريعتر و بدون طي مراحل اداري صورت بگيره، من وقتي اينو شنيدم راستش زياد خوشحال نشدم، به روي خودم نياوردم و گفتم شايد چند روزي كه بگذره آبها از آسياب بيفته و موضوع فراموش بشه، اما اينطور نشد
.
محل جديد از نظر پيشرفت كاري موقعيت بهتري داره، اما ميدونم محيط كاري حاضر خيلي بهتره. از نظر منطقي بايد من به همراه كارم به اون واحد منتقل بشم تا انسجام بهتري تو كار پيش بياد. از طرفي اگر همين جا بمونم ممكنه مجبور بشم كه اين كار رو به فرد ديگري تحويل بدم و چون خودم قسمت اعظم اون رو انجام دادم دوست دارم خودم به سرانجامش برسونم.
در نهايت تصميم گيري رو به عهده خودم گذاشتن و به قول معروف هر چي سنگين سبك ميكنم تصميم نهايي رو فعلا نتونستم بگيرم. كاش ميشد زمان رو كمي به جلو كشيد تا متوجه ميشدم چه بايد كرد
.
پاورقي:
حالا كه ديگه هوا داره گرم ميشه و تابستون از راه ميرسه، مشتاقان بستني
يه سَرَكي اینجا بكشن
.
