تبليغاتX
* خاطرات من *

پنجشنبه 1384/02/29

زندگی مدرن

امروز ما اولين واژه­اي را كه از سيستم زندگي مدرن ياد گرفتيم واژه «به من چه» است.

اين جمله قسمتي از گفتگو با آقاي دكتر صفوي، استاد زبانشناسي است كه در روزنامه توجهم را جلب كرد. شايد شما نيز بارها با جمله «اين ديگه مشكل خودتونه» و موارد مشابه برخورد كرده باشيد، اين روزها نمونه ملموس آن، براي يكي از دوستانم كه در آستانه برگزاري مراسم ازدواجش قرار دارد پيش آمده،  آنها مكاني را از دو ماه قبل براي اجراي مراسم درنظر گرفته و با پرداخت مبلغ قابل توجهي بيعانه قراردادي را تنظيم كرده بودند، اما طرف مقابل حدود ده روز پيش از موعد، خبر داده كه محل مذكور تا زمان اجراي مراسم آماده نميشود و نهايت امر حاكي بر آن است كه يا بايد مبلغ بيشتري پرداخت شود يا به فكر جاي ديگري باشند، به قول معروف مشكل با پول حل شدني است. اين هم خود نوعي ماهي گيري از آب گل آلود است، حال بگذريم از حال و روز كنوني عروس و داماد و خانواده هايشان و خاطرات شيريني از اين روزها براشون باقي ميمونه. همين مسئله من رو واداشت كه پست اين هفته را به اين موضوع اختصاص بدم.

در گفتگو با دكتر صفوي در مورد نيازهاي يك محله سوال شده بود كه در پاسخ گفته­اند: " يك محله اولين چيزي كه لازم دارد، امنيت اجتماعي است. يعني بايد شرايطي داشته باشد كه اگر كسي در هر ساعت از شبانه روز نياز به نوعي امنيت يا رفاه اجتماعي استثنايي پيدا كرد، محله بتواند به او كمك كند. (مثل كمك به هم محلي كه در نيمه شب بيمار شده و يا مراقبت از خانه او هنگام سفر ...).

اما امروز ديگر چنين چيزي وجود ندارد، چون ما اولين واژه­اي كه از سيستم زندگي مدرن ياد گرفتيم واژه «به من چه» است. اين اصطلاح همه كارها را راه مي­اندازد. به من چه همان سيستم زيستي امروزي دنيا را تشكيل ميدهد، به اين معني كه من ديگر وقت رسيدگي به گرفتاري­هاي خودم را ندارم. ديگر واي به حال گرفتاريهاي ديگران!».

ديگه قضاوت در اين مورد با شماست. اصلا به من چه !!.

پاورقي:

لينكي از يكي از دوستان به دستم رسيد كه حيفم اومد بهش اشاره نكنم. اگه دوست داشتيد نگاهي هم به اين ماجراي حيرت انگيز و ادامه آن نظري بندازيد.

نوشته شده توسط عاطفه در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1384/02/22

نيكي و قُرقُر؟!

چند روز پيشا با مامان رفته بوديم جايي، موقع برگشتن يه نانوايي اون نزديكي بود كه مامان رفت نون بگيره و من تو ماشين منتظرش نشسته بودم، ديدم يكي اشاره ميكنه به ماشين، بعدش گفت، خانم حواست باشه، پنچري!

تاحالا برام پيش نيامده بود كه ماشين پنچر باشه، هميشه كه فكر مشكل پنچري به سرم ميزد ميگفتم، خوب زنگ ميزنم پدرم بياد كمك ، اما تو اون شرايط نسبت به ترافيك زياد و دوري راه اصلا عاقلانه به نظر نميرسيد كه بخوام زنگ بزنم، پياده شدم و ديدم لاستيك عقب كاملا خوابيده رو زمين، هوا تاريك بود و اون اطراف بيشتر مسكوني نشين بودن و از مغازه، خصوصا پنچرگيري خبري نبود، با چهره اي محزون رفتم تو نانوايي و به مامان آروم گفتم، پنچر كردم، مامان هم بدتر از من هول كرد و يهو گفت چي؟، پنجر؟!، گفتم آره، حالا چكار كنيم؟، يه آقايي هم پشت سرمون بود و فهميد چه خبره، آدرس يه پنچرگيري رو داد، اما ما به اون محل زياد آشنا نبوديم، تا سر خيابون رفتيم و برگشتيم.

با نگراني داشتم به لاستيك پنچر شده نگاه ميكردم كه سوپرمن نجات (همون آقاهه) رسيد و گفت، در صندوق عقب رو باز كنيد، منم از خدا خواسته يه تعارف كوچولو دادم و قبل از جواب ايشون در رو باز كردم، بدليل تاريكي هوا كاملا ديد نداشتيم، بهم گفت آچار و بديد، جاي آچار رو بلد بودم و آوردم، اما وقتي جك رو خواست و ديد دارم هاج و واج نگاه ميكنم خودش رفت پيداش كرد، گفت ميله جك، اونو كه ديگه اصلا نميدونستم كجاست، مامان گفت تا ايشون داره كار ميكنه بيا لاستيك زاپاس رو در بياريم، اما هر چي سعي كرديم از جاش جُم نخورد، انگار لج كرده بود، سوپرمن ازم پرسيد تابحال پنچر نكردي؟!، گفتم نه، گفت آره معلومه!!، مگه مدل چنده؟، شما خانمها فقط بلديد ماشين رو راه ببريد، خلاصه همين طور ميگفت و رفت شروع كرد پيچهاي روي لاستيك زاپاس رو باز كرد و با يك دست لاستيك رو در آورد، من و مامان درحالي كه پي به اشتباهمون موقع درآوردن لاستيك برده بوديم يه نگاه معني دار به هم انداختيم و سعي ميكرديم جلو خنده خودمون رو بگيريم. بعد گفت، آره راست ميگيد، لاستيك تابحال نرفته زير ماشين، خارجيه؟، گفتم نميدونم!!، ادامه داد، نه خارجيه، خلاصه چشش گرفته بود. آخر هم بهم گفت، آب باطري و رادياتورش رو نگاه كردي؟، تو دلم گفتم شما رو بخدا تا چند تا متلك ديگه بارمون نكردي بزار بريم ، تشكر كرديم و راه افتاديم، ممنون آقاي مهربون.

پاورقي:

توصيه ميكنم اونهايي كه دنبال مشخصات انواع گوشيهاي همراه و مقايسه اونها با هم هستند سري به اين سايت بزنن www.gsmarena.com

نوشته شده توسط عاطفه در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1384/02/15

معلم روزت مبارک

اين روزا روز معلم بود و محصلها در تلاش براي اينكه به هر وسيله اي شده از معلمشون قدرداني كنند، صبح دوازدهم ارديبهشت بچه ها با دسته گلهاي رنگارنگ و لبهاي خندان به طرف مدرسه روان بودند و يادآور دوران قشنگي بودند كه ما هم اون دوران رو سالها قبل سپري كرديم.

يكي از معلمهاي دبستان دخترانه در مورد نظام آموزشي جديد صحبت ميكرد، اخيرا كه كتابهاشون رو هم ديدم كه نسبتا خيلي فرق كرده، حجم درسها كمتر شده و روش كار هم به نوعي تغيير كرده، اون خانم ميگفتن كه سعي ميكنن دانش آموزان هم در تدريس نقش داشته باشن و فقط شنونده نباشن، گاهي گروهاي دو يا سه نفره رو تعيين ميكنن تا به صورت نمايشي درس جديد رو ارائه بدن، اينجوري حس رقابت هم در بالا بردن كيفيت كار و ابتكار عمل بالا ميره، اين گروه بعد از اينكه درس تعيين شده رو ارائه ميدن ، وارد مرحله سوال و جواب ميشن و با جوايزي كه از قبل تدارك ديدن كساني رو كه پاسخ درست دادند مورد تشويق قرار ميدن، اين روش باعث ميشه كه خيلي از دانش آموزان، روز قبل درس جديد رو مطالعه كنند .

اون خانم تعريف ميكرد در مورد يكي از درسها كه به زندگي يكي از پيامبران مربوط بوده، تصور كنيد كسي كه نقش اون پيامبر رو بازي ميكرده چه لباسي ميتونسته به تن كنه؟ عباي پدرش رو كه براش بلند هم بوده به دوش انداخته بوده و روي سرش هم شالي بسته بوده و براي اينكه معصوميت و قداست رو تداعي كنه، چراغ قوه اي هم روي سرش، لاي شال گذاشته بوده. البته يادم رفت بپرسم چراغش رو روشن كرده بوده يا نه. به هر حال اينم خودش نوعي ابتكاره.

پاورقي:

محققان «دليل بد پارك كردن زنان» را كشف كردند، به گزارش ايسنا، هورمون مردانه تستوسترون در فعاليتهاي فضايي كه به توانايي تشخيص و جهت يابي مانند نقشه يابي و پارك كردن مربوط ميشود، موثر است . شرح کامل ...

نوشته شده توسط عاطفه در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1384/02/08

شمارنده

ما تو زندگي روزمره ناخودآگاه تمام مدت در حال حساب و كتابيم، امروز چندمه، ساعت چنده، چقدر پولم مونده و …، يكي از دوستان تعريف ميكرد كه آقايي رو ميشناسه كه بيشتر مواقع توي دستش يك صلوات شمار داره و ذكر ميگه و عدد مي اندازه، نميدونم اين شمارنده ها رو ديدين يا نه، يك وسيله ساده و كوچيكه كه فكر كنم ساخت چين باشه و مخصوص اين كار ساختنش.

اين دوست ما هم به اين بنده خدا گير ميده و ازش ميپرسه كه فايده اين كارت چيه؟، آخرش چي؟، فكر كن مثلا تا آخر شب پنج هزار تا هم عدد انداختي و …، اون بنده خدا هم براي خلاصي از دست دوست ما ازش ميخواد كه پيشنهاد بهتري بده ، اونم نه گذاشته و نه برداشته بهش گفته كه:

بيا و با هر اشتباهي كه ازت سر ميزنه يك بار عدد بنداز، مثلا هر دروغ يكي، غيبت يكي، تهمت يكي و …، آخرسر هم ببين عددش به چند رسيده، اينطوري ميتوني خودت رو محك بزني و به حساب روزانه ات رسيدگي كني.

حساب رفتار هر كس اونم به دست خودش بايد كار مشكلي باشه، مخصوصا وقتي صداي تق و تق بالا رفتن عددهاش تو گوش آدم بپيچه، وقتي مدرسه اي بوديم و به خودمون ديكته ميگفتيم راحت ميتونستيم بعضي غلطها رو با مدادپاكن پاك كنيم، اما حالا چي؟، اگه حساب خطاهامون رو هم داشتيم آسايش خاطرمون بيشتر ميشد؟ ، من كه نميتونم تصور كنم شمارنده من به چه عددي ميرسه، فكرش هم وجدان درد مياره.

اينم براي تغيير حال و هوا:

آيا ميدانستي که کلمه پيژاما که اصلش پيجامه هست که تقريبا در تمام دنيا بدين نام خواننده ميشود برگرفته شده از کلمه فارسي است، از دو کلمه پا و جامه يعني جامه پا گرفته شده است؟

نوشته شده توسط عاطفه در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1384/02/02

عاقبت بدجنسی

اونجا كه بوديم، مادر بزرگم نهايت سعيش رو ميكرد تا به ما خوش بگذره، بنده خدا كاري كه از دستش بر ميومد اين بود كه تند و تند شكلات و شيريني هايي رو كه براي مهموناي عيد آماده كرده بود بياره و تعارف كنه، بعد ديدم با يه شوق و ذوقي آمده و ميگه عاطي بيا، از اين شكلاتها بردار، من به نيت خوشبختي نوه هام اينو گرفتم، تو دلم گفتم آخه مادربزرگ ميدوني چند ساله ازين شكلاتها به من دادي، اما خوب با يه لبخند رضايتمند و اين فكر كه چقدر اون سعي داره به هر راهي شده عشقش رو نثار ما كنه و بخاطر دل اون و دل خودم يكي برداشتم و گذاشتم يه جايي كه بعدا بخورم.

سپيده خانم كه معرف حضورتون هست، تو اون پست قبلي در بارش نوشته بودم، اومده بود اونجا و در حال ورجه وورجه بود، من و مامان نشسته بوديم جدول حل ميكرديم و با بقيه حرف ميزديم، و در اين ميون من اينقدر از اين بچه سوال ميكردم كه خودمم گيج شده بودم، هر چي رو ازش ميپرسيدم جواب ميداد، يه فكري كردم و صداش زدم، به مامانم اشاره كردم و پرسيدم ،

من: سپيده، خاله داره چكار ميكنه؟

سپيد: دش ميخونه (درس ميخونه)

همه زدن زير خنده،  عجب زبليه اين دختر، فايده نداشت، بازم فكر كردم و با خودم گفتم اين يكي رو ديگه نميدونه، اشاره كردم به جدول ،

من: سپيده اين چيه؟،

سپيد : در حالي كه يه لحظه مثل دانشمنداي متفكر به جدول خيره شد سريع جواب داد "مُربه" ، خلاصه اين يه وجب جزقله همه متفكراي اون خونه من جمله منو با جواب مربع خودش انگشت به دهن گذاشت، منم ديدم از پس حاضر جوابياش بر نميام حواسم رو دادم به ادامه جدول.

مدتي گذشت كه ديدم ازش خبري نيست، سرم رو بلند كردم و ديدم سر و صدايي هم نمياد، صداش كردم،

من: سپيده كجايي؟

سپيد: ايجا

من: چيكار ميكني؟

سپيد: شكلات ميخورم.

منم به كارم ادامه دادم، كمي گذشت و پاشدم، سپيده با لذت مشغول خوردن شكلات بود، اونم در حالي كه در كيف من باز شده بود و كنار كيف يه پوست شكلات ولو شده بود، از روي پوست شناختمش، شكلات خوشبختي من تو دل سپيده خانم بود. با خودم گفتم، تا  من باشم و با بدجنسي سربه سر بچه ها نزارم.

 

نوشته شده توسط عاطفه در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •