دوشنبه 1384/01/29
مهمون ناخوانده
اخيرا يه سفر رفته بودم شهرستان ، اونجا چند تا از بستگانمون زندگي ميكنن و مدتي بود كه نديده بودمشون، از در كه رفتيم تو چشمم به يكي يكي فاميلها افتاد و شروع كرديم به چاق سلامتي و رو بوسي، در بين اون افراد آشنا، بچه اي توجهم رو بيشتر جلب مي كرد، ما بچه اي در حال حاضر به سن و سال اون نداريم، حدث زدم بايد بچه همسايه باشه كه الان حدود دو سالي داره، از طرفي اونم با چشمايي پرس و جو گر كه واقعا ميدرخشيدند داشت ما رو برانداز ميكرد، دختر شيرين و با نمكي بود با لپهاي مثل هلو و چشمهاي گرد و موهاي فرفري، قبلا كه ديده بودمش به اين نازي نبود، البته به نظر من اصولا بچه ها بين سن دو تا سه سال خيلي خوردني هستن، مخصوصا اون مدتي كه در حال زبون باز كردنن، خلاصه همينطور كه جلو ميرفتم و زير چشمي اونو مي پاييدم ديدم پايين پام وايساده و در حالي كه نگاهش به طرف منه لپش رو گرفته بالا و آماده كرده كه ببوسمش، حالتش خيلي برام جالب بود، اصلا احساس غريبي نميكرد، انگار هر روز ما رو ديده بوده و ما هم بايد عين بقيه تحويلش بگيريم، منم يه ماچ قلمبه ازش كردم و بعدش زود دويد به طرف زن داييم، اسمش رو پرسيدم گفت : سيبيد، كه معلوم شد سپيده س، بعدش هم شروع كرد از اتفاقهاي روزمره اش برام ميگفت و كه كجا رفته و كي رو ديده و خورده زمين پاش اوف شده و ...، آدم از ديدنش سير نميشد، طوري اُخت شده بود كه ديگه فكر ميكرد من همبازيش هستم، دائم ميرفت تو اتاق و صدام ميزد كه بيا كارت دارم، اين جور وقتا آدم يادش ميافته كه همپا بودن با بچه ها خيلي انرژي و حوصله ميخواد، ما هم كه تا فرصت بود بيشتر به حرفش ميكشيديم و سرگرمي خوبي جور كرده بوديم، وقتي ميرفت خونشون انگار هيچكس اونجا نبود، فعلا تا اينجا رو داشته باشيد تا دفعه بعد كمي هم از شيطونيهاش براتون بگم. ![]()
یکشنبه 1384/01/21
سفرنامه اصفهان 2 (قسمت آخر بدون تكرار)
بعد از ماجراي آقا راننده شماره 1 ميرسيم به بقيه ماجرا، رفته بوديم عمارت چهلستون، دفعه پيش كه رفته بودم اونجا، درب عمارت بسته بود و فقط از بيرون ستونهاشو شمرده بودم، اين دفعه داخل رفتيم، كلا جاي شيك و قشنگي بود، البته معلوم بود كه بازسازيش كرده بودن، اطاقها و سالنهاي بزرگي داشت كه هر كدوم چند تا از آپارتمانهايي كه توش زندگي ميكنيم رو تو خودش جا ميداد و جدا از اون نقاشيهايي كه روي ديوار بود، اين نقاشيها رو به دو دسته ميشد تقسيم كرد، صحنه رزم و مجلس بزم شاه با اطرافيان و مهمانان، يك طرف يه آقاي شكم گنده در حالي كه جام در دست داشت زنان چهل گيسوي رقاص رو ديد ميزد و طرف ديگه كله هاي بريده شده، يكي از نقاشيها صحنه اولين ملاقات شيرين و خسرو بود در حالي كه شيرين رفته بود آب تني توي چشمه، چه شودددد!، و يكي ديگه يوسف و زليخا و زني كه از ديدن يوسف قش كرده بود، جالب اينجا بود كه خانمها همه صورتهاي گرد و پر و پاچه تپل مپلي داشتن كه نشون ميده چيزي بوده كه مد روز و مورد پسند آقايون بوده، الان رو ديگه خودتون قضاوت كنيد.
و اما بگم از آقا راننده تاكسي شماره 2، ميخواستيم بدونيم حمام شيخ بهايي كجاست و داستانش دقيقا چيه، از اين آقا كه مردي جا افتاده به نظر مي آمد در موردش سوال كرديم، گفت: 'آره يادم مياد بچگي ميرفتيم اونجا'، اما چيزي اضافه نكرد، پرسيديم راسته كه ميگن با نور يك شمع گرم ميشده؟، گفت: 'آره ميگفتن اما الان خاموشه'، پرسيديم چي شد؟، گفت: 'هيچي فوتش كردن خاموش شد، ديگه هم روشن نشد!'، عجبا!!!. بعدشم ادامه داد: 'آره اون موقع مردم اينطوري نبودن كه، نزول خور و دروغ گو نبودن، اون حمام هم با يك شمع كار ميكرد'، خوب اينم براي خودش حرفيه. به هر حال بگم فعلا دنبال اين اثر نگرديد كه در دست تعمير و فعلا بسته است.
سخن روز حاصل اس ام اس دريافتي (البته ترجمه اون مثل اصلش موزون در نمياد اما حيفم اومد ننويسمش):
سالي به سفيدي شير، به لطافت ابريشم، به شيريني عسل و مملو از پول و ثروت براتون آرزو ميكنم. سال نو مبارك.
I wish U A Year: White as Milk, Soft as Silk, Sweet as Honey and Full of Money. Happy New Year
چهارشنبه 1384/01/10
سفرنامه اصفهان 1
حتما اغلب شما اين مدت تعطيلات عيد رو به هر جا كه دستتون رسيده سركي كشيدين، منم خوشبختانه فرصتي پيش اومد و تونستم به اتفاق خانواده هفته اول سال رو به اصفهان برم، با وجود اينكه يه آشنا گفته بود اونجا هوا سرده اما تا نرفته بودم باورم نميشد. جايي كه برامون جور شده بود يك خونه نسبتا قديمي مال يكي از دوستان بود كه به اتفاق عده اي از فاميلها اونجا رفتيم.
سالها بود كه به اصفهان نرفته بودم و ديدن آثار باستاني اونجا مثل غبار روبي از خاطرات گذشته بود. عالي قاپو و مسجد امام، مسجد شيخ لطف الله و جامع، چهلستون و منارجنبان، پل خواجو و سي و سه پل، آتشكده و پارك پرندگان، عمارت هشت بهشت و كليساي وانك جاهايي بود كه تونستيم بريم. از توضيح در مورد اين آثار صرفنظر ميكنم چون توضيحات كامل و جامع اون تو هر منبعي پيدا ميشه، اما ميشه گفت اينها افتخارات ملي بزرگي هستند اگر هميشه قدرشون رو بدونن و خوب حفاظتشون كنن.
تو اين ميون سير كردن شكم حدود بيست نفر خودش حس و حال خاصي داشت، يك شب كه چند تا از خانمها براي خريد و ديدن مغازه ها بيرون رفته بوديم موقع برگشت به تعداد نفرات ساندويچ و پيتزا گرفتيم و با يه تاكسي راهي خونه شديم، غذا رو تو صندوق عقب گذاشتيم، كمي كه گذشت بوي پيتزا تمام ماشينو گرفته بود، ما هم كه خسته از راه پيمايي و گشنه بوديم دلمون داشت آب ميشد،
راننده كه آدم خوش اخلاقي بود با لهجه اصفهاني گفت: "حالا ما چي كه اين همه گشنه هستيم و بايد بوي پيتزا رو بشنويم!"، ما هم تعارف كه بله حتما رسيديم بايد ازش برداريد، آقاي راننده هم ادامه داد" "نه نه الان عروس ننه منتظره من برم، برام شام درست كرده، اونم چه شامي!" و خلاصه به شيرين زبوني هاش ادامه ميداد، ما هم كمي در مورد عروس ننه (همسر ايشون) حرف كشيدیم كه ببينيم جرات داره با وجود يه ماشين خانم چيزي مخالف نظر خانمها بگه يا خير
، ايشون هم كه راه بدست آوردن دل جنس مونث رو خوب ميدونست تا ميتونست از خانمش تعريف ميكرد و ما هم ايشون رو به عنوان يك مرد اهل خانواده تاييدش ميكرديم، ترافيك سنگين اين شهر هم كه رو دست تهران بلند شده با همه يار بود هی گفتیم و يه سير همه بوي پيتزا چشيديم تا رسيديم. البته آخرشم بگم با اين خوش اخلاقيش هم پول خوبي گرفت و هم تقريبا نصف يكي از پيتزاها رو نوش جان كرد، اونهم با كمال رضايت ما و بدون هيچگونه اعتراض، ما هم مونده بوديم اين نصفه كم شده رو با سهم كي حساب كنيم. اين زبون چه ميكنه!!
، موافقيد؟.

