جمعه 1383/12/28
بهار و جواني
اين هفته با دوستان همكارم تصميم گرفتيم چون آخر ساله كمي خودمون رو خجالت بديم و براي اينكه ساعتي بدور از دغدغه هاي اداري دور هم باشيم نهار رو بريم بيرون. خلاصه يه رستوران نزديك رو انتخاب كرديم و اونجا جمع شديم. به دنبال ميزي ميگشتيم كه بتونيم همگي دور هم باشيم، چند تامون نشسته بوديم كه ديدم يكي از بچه ها با چشماش اشاره ميكنه كه اونا رو نگا. يكي ديگه از بچه ها رو ديدم كه گل از گلش شكفته و نيشش تا بناگوش بازه. خلاصه من هم به دنبال سوژه چشم ميگردوندم كه چشمم به ميز پشتي افتاد، پيرمردي حدود هفتاد ساله با دختري كه به نظر بيست و دو سال بيشتر نداشت كنار هم نشسته بودن، دختر صورت ناز و معصومي داشت و مثل بچه گربه ها دست انداخته بود به بازوي پيرمرد و سرش رو گذاشته بود رو شونه ايشون. همه رفته بودن تو اين فكر كه چه ارتباطي بين اين دو وجود داره؟، پدربزرگ و نوه؟، پدر و دختر؟، كمي كه بيشتر دقت ميكردي ارتباط عاطفي فاميلي درش نميتونستي ببيني، بيشتر ميشد گفت عشوه ساختگي بود![]()
![]()
در لحظات پاياني اين سال آرزو ميكنم كه سال جديد براي تمامي دوستان و ملت ايران، جوانان و پدر و مادرها، پدربزرگها و مادربزرگها و بچه هاي اون روزهايي پرنشاط توام با سلامتي و پيروزي باشه. عيد همتون مبارك.![]()
![]()
![]()
![]()

چهارشنبه 1383/12/19
دیو مهربون
ديروز براي كاري با دوستم رفته بوديم بانك، قبل از اون موقع پارك ماشين كنار پاركومتر از ترس جريمه نشدن همه جيبهاي كيفمون رو گشتيم و نهايتا براي 20 دقيقه تونستيم پول خورد جور كنيم، وقتي رفتيم تو بان ديديم متصدي اون قسمت سر جاش نيست. از باجه بغلي سراغ همكارشون رو گرفتيم كه آقاهه جواب داد : "صبر كنيد خانم، برميگرده، نرفته كه بميره!!"
، واقعا چقدر همكارا هواي همو دارن
. چند دقيقه اي وايستاديم، ديدم اونجا اسم متصدي رو نوشته بودن، چيزي كه توجه من رو جلب ميكرد نام خانوادگي اين آقا بود كه نوشته بودن "ديوسالار"
، به دوستم گفتم اسمشو بخون، كه اون هم با ديدن اسمش لبخند زد، ناخود آگاه به ذهن آدم ميرسيد كه اين آقا چه شكل و شمايلي ميتونه داشته باشه، كمي گذشت و ديدم يه آقا از دور داره مياد و كمربند شلوارش رو صاف و صوف ميكنه، گفتم شايد خودشه كه از دست به آب برگشته
، اما از كنار ما رد شد و رفت، تا اينكه انتظار به سر رسيد و يه پسر حدود 22 ساله، قد بلند و چهارشونه، با چهره اي معصوم و موهاي واكس زده آمد پشت باجه
، دوستم پرسيد: "آقاي سالار؟"، آقاهه همينجوري داشت نگاهمون ميكرد، ما كه فكر كرديم اشتباهي تو لفظمون رخ داده، باز دوستم سوالش رو تكرار كرد و اين دفعه پرسيد: "ببخشيد آقاي ديو سالار؟"
، اون هم گفت، بله و با خوشرويي كارمون رو راه انداخت، اما به هر حال ابهتي كه داشت بهش ميومد، معلومه اين خصوصيات مثل نام فاميل هم به ارث ميرسه، وقتي برگشتيم پاي ماشين ديدم كه يك دقيقه به پايان مهلت پاركمون مونده و خدا رو شكر كارمون هم به موقع راه افتاده بود.
جمعه 1383/12/14
سمینهار
روز پنجشنبه به پيشنهاد دوستم، ناخواسته به سمينار واژه گزيني فرهنگستان دعوت شدم، قاطي يكسري از دانشجويان رشته دكترا و استادان دوره دانشگاه شده بودم كه البته از اين وضع ناراحت نبودم چون به اين بهونه يكسري از دوستان و استادان عزيزم رو بعد از مدتي ملاقات كردم، تنها مشكل اين بود كه شركت در بحثهاي روزمره اونها برام مقدور نبود، چراكه اونها در مورد واحدهاي دكترا و درسهاشون بيشتر بحث ميكردن.
قبل از اينكه به محل سمينار بريم جلسه كوچكي براي اعضا گروه تشكيل دادن تا ببينيم براي جلسات سال آينده گروه چه برنامه اي ميشه ترتيب داد تا پربارتر باشه،اين جلسات مربوط به انجمن ماست. بعدش هم راه افتاديم و رفتيم محل سمينار تو خيابون فرشته ساختمان نهاد رياست جمهوري، قبلا هم يك بار اونجا رفته بودم، معمولا سمينارهاي فرهنگستان رو اونجا برگزار ميكنند. وقتي رسيديم ديديم كه پذيرايي ساعت 10 صبح تموم شده و داشتن ميوه ها و شيريني ها رو جمع و جور ميكردن
. رنگ نارنجي پرتقالها و سبز خيارها زير آفتاب چشمك ميزد . تو هواي بهاري اون روز، نشستن تو محوطه حياط اونجا و در كنارش خوردن چايي و ميوه شيريني خيلي مزه بيشتري نسبت به گوش دادن به سخنراني خصوصا براي من كه مدتيه از درس و دانشگاه بدور هستم داشت. زير چشمي نگاهي به بقيه انداختم و ديدم انگار تو دل اونها هم همين افكار ميگذره، خصوصا آقايون گروه كه دلشون واسه خوراكي زود لك ميزنه. زير لب زمزمه هايي از بقيه هم بلند شد و پيشنهاداتي مبني بر اينكه فعلا بالا نريم، اما كسي روش نميشد علنا به رو بياره، كه استادمون برگشت و گفت: "بچه ها ميخواين اول يه پذيرايي از خودمون بكنيم و بعد بريم سخنراني؟"، همه كه منتظر همچين فرصتي بودند گل از گلشون شكفت و به طرف پايين حياط روانه شديم
. هر كس بشقابش رو پر كرد و نشستيم . واقعا محيط دلچسبي بود، حياطي دلباز و تميز با گلكاري و چمنكاري. بعد هم تا نهار تو سخنرانيها شركت كرديم . از سخنرانيها چيز خاصي دستگيرم نشد. بيشتر مطالب در محدوده انتقاد و نقد و بررسي سخن ديگري دور ميزد، اما هدف نهايي مشخص نبود، سوالي كه تو ذهنم دور ميزد اين بود كه حالا شما چه مطلبي ارائه ميديد؟، راه حل چيه و چه حرف جديدي براي گفتن داريد؟، وقت نهار هم به دعوت دو نفر از استادان عزيزمون با اونها پشت يك ميز نشستيم ، گرچه كمي آدم معذب ميشه اما اون هم به نوع خودش دوست داشتني و بياد ماندني بود، اونجا هم خودمون به نوعي ميزگرد بحث واژه گزيني راه انداختيم، استادمون كه خودشون اهل كرمان هستند گفتند در گويش اونها اصطلاحي به عنوان "ناتلنگي" بكار ميره و موقعي مصداق پيدا ميكنه كه يك نفر توي يك جمع ساز مخالف بزنه و تابع اون جمع نباشه، در اين صورت به شخص مذكور ميگن ناتلنگي نكن. ريشه اين اصطلاح از تلنگ به معني بشكن زدنه و هنگامي كه جمعي در حال شادي و بشكن زدن هستند و يك نفر تو اون جمع همراهي نكنه و بشكن نزنه ميگن ناتلنگي كرده، كه اين اصطلاح رو به موارد مشابه تعميم دادن، در فارسي ظاهرا ما چنين اصطلاحي نداريم و ميشه براي اون اصطلاح معادلي پيدا كرد و يا ساخت.
