سه شنبه 1386/12/14

سلام

سلام دوستان خوبم
مدت زیادیه که خودم به اینجا سر نزده بودم، دلم برای همتون تنگ شده، راستش چون نمیرسم به وبلاگ همه سر بزنم و جواب بدم اینه که ترجیح دادم فعلا ننویسم، همه چیز طبق معمول پیش میره و خدا رو شکر حالم خوبه، مدتیه کارم زیادتر شده و حسابی از صبح که میام مشغولم تا وقتی که میرم، خلاصه تا میام به کاراری روزمره برسم زنگ خواب میخوره و به امید روز بعد ادامه میدم.
امیدوارم که همگی شاد و سلامت باشید و برای همه سال جدید خوبی رو آرزو دارم، دلم میخواد به وبلاگهاتون که سر زدم خبرای موفقیت و سلامتیتونو بخونم.
به امید دیدار مجدد.

نوشته شده توسط عاطفه در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/06/14

دل به دریا

بدون شرح
بدون شرح
اما با یه شرح کوچیک جدای از ماجرای دل و قلوه: دوستان خوبم، من عاطفه هستم، نظراتی که به نام خانم (پرستو) در وبلاگ شما گذاشته میشه از من نیست و ایشان اشتباها آدرس من رو دادن، از اینکه این توفیق اجباری شامل حال من شده خوشحالم و از طرفی عذرخواهی میکنم.

نوشته شده توسط عاطفه در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/05/07

فقط 10 ثانیه

چند روز که گذشت دیگه داشتم عادت میکردم، کلا راست میگن، هر کاری اولش سخت به نظر میاد، اما انگار میشه راه کنار آمدن با سختیهاش رو تا حدی پیدا کرد و به قول معروف قابل تحملش کرد.

جزئیات فیزیوتراپی رو دیگه بسط نمیدم فقط اینو بگم که یه جورایی آدمو یاد درست کردن کباب میندازه، با این تفاوت که اول کباب میکنن، آخر ورز میدن، خودتو قشنگ ولو میکنی زیر نورقرمز، همچین که گرم شدی و چشات داره میره زنگ میخوره و این مرحله تموم میشه، بعد میان سراغت و ماساژ میدن، درد خوبی داره اما دیگه خوابت میپره ، حالا نتیجه چی میشه دیگه معلومه. یه دستور ورزشی هم  دادن برای اینکه تو خونه انجام بدم، نسخه رو این شکلی پیچیدن، این حرکت کششی رو انجام میدی، تا 1010 میشمری، بعد 10 ثانیه استراحت و باز تکرار میکنی، 10 بار صبح، 10 بار ظهر، 10 بار شب، حالا ظهرش رو درنظر بگیرید، وسط محل کار آدم بخوابه رو زمین و ورزش کنه، تصورش هم برام خنده داره.

بیشتر دستورات ورزشی رو که به مراجعین میدادن به همین شکل بود، یه روز برای یه خانم مسن که تخت بغلی بود داشتن همینا رو توضیح میدادن، اما نسخه به زبان دیگری بیان میشد، این حرکت کششی رو انجام میدی، 4 تا صلوات می فرستی، .....، عجب، برای 10 ثانیه چه معادلهایی میشه ساخت.

پی نوشت:

از این سایت برای آشنایی و جستجو درباره داروها میتونید استفاده کنید.

نوشته شده توسط عاطفه در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/04/25

موش هم گوش داره

بعد از نسخه قشنگی که دکتر جان برام پیچید با لب و لوچه آویزون برگشتم پیش خانم منشی گل، ایشونم بدون معطلی از فرداش برام وقت گذاشت، تا به خودم آمدم دیدم فردا شده و مثل بقیه مراجعین همچون عقابی تیز پرواز و ریز بین در جستجوی طعمه (همون صندلی راهروی انتظار خودمون) یه گوشه تو مطب ایستادم، نمی دونم این همه مراجع ریز و درشت با مشکلات غول پیکر چطور موقع تصاحب صندلی اینقده فرز میشن، یکیشونم خودم، فکر کنم اگه تو بازی صندلی بازی شرکت کنم دیگه حتما برنده می­شم.

اینجا دیگه گوشها هم باید تیز می­شد، چرا که اگه اسمت رو صدا میزدن و نمی شنیدی حداقل نیم ساعت فیزیوتراپی عقب می افتاد، خداییش انتظار خیلی سخته، حداقل هر جلسه 5/1 ساعت انتظار می کشیدم، اونم فقط برای 20 دقیقه فیزیوتراپی. از مزایای دیگر این انتظار برای من مطالعه چند تا کتاب جیبی بود که مدتها منتظر فرصتی بودم تا بخونمشون که موفق شدم، جالب اینجاست چون گوشم متوجه صداهای گوشنواز محیط هم بود یاد گرفتم که چطور همزمان مطالعه و گوش دادن رو با هم انجام بدم، البته طی این گوش دادنها نویز های زیادی هم رو موج دریافتی میرسید که بعضیها رو ناخواسته می­شنیدم، بعضی صداها همچینم پایین نبود و براحتی بگوش میرسید،  آقای شماره 1، زانوم درد میکنه برا همین میام اینجا، اینقدر سجده رفتم اینطور شده، آقای شماره 2، نه جانم، از سجده نیست (همراه با نیشخند)، راهشو درست نرفتی، بعد هم صدای خنده هر دو شنیده شد. به من چه اصلا، من که چیزی نشنیدم.

نوشته شده توسط عاطفه در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/04/17

دالان انتظار

مدتی به در نگاه میکردم، مدتی به دیوار، مدتی به منشی، مدتی به مراجعین گوش می دادم، خمیازه میکشیدم، میشمردم تا ببینم ساعت 8 کی زنگش میخوره، جرات نداشتم از خانم خوش اخلاق بپرسم کی نوبت منه، اینقدر نشسته بودن که دیگه ادعایی نمیشد داشت، هوا خنک شده بود و مستقیم جلو باد کولر نشسته بودم، میدونستم اگه یک لحظه از جام بلند شم اون صندلی هم دیگه مالک نمیشم، یه خانم از مراجعین ازم پرسید شما هم گردنتون درد میکنه؟، با تعجب گفتم نه!، ایشونم گفتن آخه من گردن درد دارم گفتم شاید اپیدمی شده، تو دلم گفتم خدا رو شکر این یکیو فعلا نچشیدم ، اما بنده خدا بیخود شک نکرده بود، چون بعد از مدتی دیدم باد کولر گردنم رو خشک کرده و ناخودآگاه هی گردنم رو تکون میدم. هرکس از اطاق دکتر بیرون می آمد با منشی برای جلسات فیزیوتراپی هماهنگ میکرد، ده جلسه رو شاخش بود، با خودم گفتم برای من نمی نویسه، اگرم بنویسه من که وقت ندارم.

بالاخره اسم معروف و آشنای عاطی رو شنیدم و بلند شدم، منشی گفت، عاطی خانم وقتی این خانم رفت تو، بعد که نوبت اون آقا شد، بعدش نوبت شماست...، منم رفتم منتظر تا نوبت سوم.

بالاخره نوبت من هم شد و دکتر تحویلم گرفت از افسردگی بیرون آمدم، عجب حوصله ای داشت دکتر جان که ۵/۹ شب با بیمارش گپ بزنه، کمی از سابقه ام پرسید، بعد معاینه، بعد هم با خط زیبای دکتری چند تا خط خطی تو پرونده پزشکی، دو تا آزمایش و آخرش یک نسخه زیبای ده جلسه ای فیزیوتراپی  برای من پیچیده شد. خواب از سرم پرید، دیگه تنبلی تموم شد عاطی خانم!. 

نوشته شده توسط عاطفه در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/04/06

خوش آمدم :)

سلام دوستان خوبم، من فعلا برگشتم، از اونجایی که از طرق مختلف غیبت من مورد اعتراض دوستان قرار گرفت، تهدیدهای بعمل آمده تا حدی کارساز شد و باز هم  دست به قلم بردم، البته خیلی دلم برای همتون تنگ شده و منتظر بهونه ای بودم تا بتونم دوباره چرخی تو دنیای وبلاگی ها بزنم، درسته دیر شده اما اول سال جدید رو بهتون تبریک میگم و براتون آرزوی سالی توام با سلامتی و شادی دارم.

بریم سر خاطره جدیدم که به تعبیری میشه اسمش رو کلاس ورزش گذاشت، هفته قبل رفته بودم مطب دکتری که تخصص ایشون طب فیزیکیه، حالا بگذریم از اینکه 2 ماه قبل وقت گرفته بودم و ...، ساعت 8 شب وقت داشتم، از هر دری دنبال بهونه بودم که نرم دکتر، هر ترفندی بکار بردم کارساز نشد و دست از پا درازتر دیدم تو مطب دکتر نشستم.

البته مورد خاصی نبود که بخوام براش مراجعه کنم، فقط جهت یکسری محکم کاری و تحت نظر بودن دکتر اونم به اصرار یکی از دوستان مادرم رفته بودم، وقتی رسیدم برخلاف تصورم دیدم که مطب خیلی شلوغه اونم اون وقت شب، هر طرف نگاهم می افتاد کاغذی روی دیوار جلب توجه می کرد که نوشته بود "بیماران محترم توجه داشته باشند که وقت داده شده تقریبی است و ممکن است حتی بیش از یک ساعت! معطل شوید...،" خلاصه این بیش از یک ساعت خیلی معانی میشد داشته باشه که برام زیاد هم خوشایند نبود، اما خوشامد گویی قشنگی بود. خانم منشی که خیلی هم خوش اخلاق بود میتونست سوژه خوبی برای سرگرمی در مدت چرت زدن دیگران باشه، خصوصا پاسخگویی ایشون به تلفن مریضها که بنده خداها اصرار عجیبی داشتن بیان اونجا، نمیدونم اون وقت شب چطور حوصله داشتن تماس بگیرن چه برسه به اینکه پاشن بیان!، دلم برای همه میسوخت، خصوصا اینکه تا سلام میدادن این جمله مثل نوار براشون تکرار میشد، 5/1 ماه دیگه تماس بگیرید وقتای جدید آقای دکتر رو اون موقع میدیم، خداحافظ، تق.... و گوشی با نرمش تمام میخورد رو دستگاه تلفن، من فکر کنم هرکی پشت خط بود شوکه شده و اصلا نفهمیده بود که چی شنیده، مثل بار اول که خودم تماس گرفتم...

این داستان ادامه دارد.... 

پی نوشت:

اونایی که به سریال جواهری در قصر (یانگوم جان) علاقه دارن میتونن به این وبلاگ که اطلاعات و عکسهای جالب و کاملی داره مراجعه کنن.

نوشته شده توسط عاطفه در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/12/21

معجزه

 سلام دوستان خوبم، از اينکه مدتيه بهتون سر نميزنم معذرت ميخوام، اما اينو بدونيد که دلم براتون تنگ شده و به يادتون هستم. اين داستان رو به همگيتون تقديم ميکنم، اميدوارم که خوشتون بياد.

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟، دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟، دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهممعجزه بخرم قيمتش چقدر است. داروسازگفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من  ازکـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر
پول داري؟، دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت:آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فردايآن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

نوشته شده توسط عاطفه در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/10/20

ازدواج اهو با الاغ

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

 

نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.

نوشته شده توسط عاطفه در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/10/03

مشکلات زندگی

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:  به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت :  من هم بدون وزن کردن نمی­دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی­افتد .
استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می­افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می­گیرد.
 حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست­تان بی­حس می­شود .عضلات به شدت تحت فشار قرار می­گیرند و فلج می­شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده­است ؟
شاگردان جواب دادند : نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می­شود ؟
درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آن­ها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آن­ها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .
اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی­تری به آن­ها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه­شان دارید ، فلج­تان می­کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم­تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آن­ها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی­گیرید ، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می­­شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می­آید ، برآیید!

پیوست:

     این موش کوچولو رو ببین 

نوشته شده توسط عاطفه در 7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/09/18

بازسازی دنیا !

 

پدر روزنامه مي خواند ، اما پسر كوچكش مدام مزا­حمش مي شد و حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد .
-"
بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم . ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟ "
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است، اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت .
پدر با تعجب پرسيد: "مادرت به تو جغرافي ياد داده؟ "
پسرجواب داد: "جغرافي ديگر چيست؟ "
پدر پرسيد: "پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟ "
پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود . وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم ."

 

نوشته شده توسط عاطفه در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر